#پرستار_مادرم_پارت_62

خدايا...مسعود فكر كرده من چه آدمي هستم؟...فكر كرده ميخوام از سهيلا...مسعود فكر كرده اين گرايش و ميلي كه به وجود اومده فقط از ناحيه ي منه؟!!!...يا فكر كرده من قصد سو استفاده از اين دختر رو دارم؟!!!...اصلا" چرا من بايد به مزخرفات مسعود گوش كنم؟!...اگرم ميل و كششي در حال شكل گرفتن هست مطمئنم يكطرفه نيست...در جاييكه من هنوز در شك و دو دلي اين ارتباط به سر ميبرم اما به عنوان يك مرد38ساله كاملا"ميتونم درك كنم كه سهيلا تمايلش به من خيلي شديدتر و خارج از هرگونه دو دلي هست...اما چرا مسعود اين حرف رو ميزنه؟!!!...

برگشتم به طرف مسعود و گفتم:تو از چي نگراني؟...

مسعود قدمي به سمت من برداشت و در حاليكه فاصله ي كمي بين ما ايجاد شده بود در ضمني كه ضربات ملايمي با كف دست به سينه ي من ميزد گفت:سياوش دارم بهت ميگم...هر چي توي ذهنت نسبت به سهيلا داري پاكش كن...سهيلا فقط و فقط پرستار مادرته...همين و بس...

بعد از اين حرف خواست برگرده كه بازوش رو گرفتم و نگهش داشتم و گفتم:فقط به يه سوالم جواب بده...تو عاشق سهيلا هستي درسته؟

مسعود ايستاد و بدون اينكه صورتش رو به سمت من برگردونه با صدايي آروم اما لبريز از خشم گفت:اگه اين موضوع شنيدنش خلاصت ميكنه و باعث ميشه بهش فقط به ديدي كه گفتم نگاه كني...بايد بگم...آره...عاشقشم...خيلي هم دوستش دارم...راحت شدي...حالا حواست رو جمع كن...

لبخندي از روي تمسخر زدم و گفتم:خر خودتي مسعود...ديگه بعد اينهمه سال خوب شناختمت...فقط نميدونم مرضت چيه كه اصل ماجرا رو نميخواي بگي...مرد حسابي تو عاشقش نيستي اما نميفهمم چرا ميخواي من رو متهم به اونچه كه توي ذهنياتت پردازش كردي بكني و جلوي پاي من سنگ بندازي!!!...





14

در همين موقع سهيلا از اتاق اميد اومد بيرون و به من گفت:اميد شما رو ميخواد...

دست مسعود رو رها كردم و به سهيلا كه با نگراني و تعجب به من و مسعود چشم دوخته بود نگاه كردم و در همان حال به مسعود گفتم:نري بگيري بخوابي...ميرم ببينم اميد چش شده...برميگردم...بايد همين امشب با هم صحبت كنيم...

به طرف اتاق اميد رفتم و سهيلا از جلوي درب اتاق كنار رفت و در همون حال گفت:خيلي ترسيده...هر چي بهش ميگم كه شما و مسعود فقط با هم صحبت ميكردين باور نميكنه هر كاري هم كردم ساكت نميشه...

نگاهي به سهيلا كردم و گفتم:نگران نباش خودم الان باهاش صحبت ميكنم...

سپس وارد اتاق اميد شدم و درب رو بستم.

اميد روي تخت نشسته بود و با صورتي كه از اشك خيس بود به من نگاه ميكرد.از جايش بلند شد و به طرفم دويد...ب*غ*لش كردم؛گفت:بابا؟...چرا با عمو مسعود دعوا ميكردين؟!!!

. دعوا نميكرديم باباجون...فقط داشتيم با هم صحبت ميكرديم...من و عمومسعود هيچ وقت با هم دعوا نميكنيم...خودت كه ميدوني من و عمومسعود اهل دعوا كردن نيستيم...درسته؟


romangram.com | @romangram_com