#پرستار_مادرم_پارت_291
. اومده بود لباس برداره بره...
. خوب؟
. وقتي ديد مهشيد همراه من اومد داخل خونه فكر كرد...فكر كرد كه...من احمق دوباره با مهشيد...
. تو بودي اين فكر رو نميكردي؟
. مسعود تو ديگه اين حرف رو نزن...سهيلا ميدونه من چقدر از مهشيد متنفرم...چرا بايد دچار اين سوتفاهم بشه؟!!...چرا؟!!!
. حق داره...اگه من جاي سهيلا بودم كه هر دو تاي شماها رو با هم آتيش زده بودم...يك ماهه كه هيچ خبري از سهيلا نگرفتي...رفتي براي خودت خارج از كشور...نگفتي سهيلاي بدبخت زنده اس يا مرده...از همه ي اينها گذشته مگه تو خودت سهيلا رو بيرون نكرده بودي؟...مگه نگفته بودي ديگه نميخواي ريختش رو ببيني؟...مگه نگفته بودي توي مرگ اميد مقصره؟...پس حالا ديگه چه مرگته؟...بر فرضم سهيلا دچار سوتفاهم شده باشه...خوب شده كه شده...تازه هموني ميشه كه خودت ميخواستي ميره تا ديگه ريختش رو نبيني...
فرياد زدم:بس كن مسعود...كاش يه ذره دركم كني...آره گفتم...آره قبول دارم بد كردم...قبول دارم بدترين رفتار ممكن رو با سهيلا داشتم...اما مسعود فقط يه ذره دركم كن...من توي شرايط خوبي نبودم اون روزها...ولي حالا ميفهمم چه غلطي كردم...من به سهيلا نياز دارم...بيشتر از هر وقت ديگه...دوستش دارم...اون زن منه...مادر بچه ايي هست كه من پدرشم و قرار به دنيا بياد...مسعود فقط يه ذره دركم كن...التماست ميكنم...تو هميشه در بدترين شرايط از يك برادر براي من مهربون تر بودي و دستم رو گرفتي...رهام نكن...كمكم كن...دركم كن...من سهيلا رو ميخوام...بهش نياز دارم... به بودنش...به عشقش...به محبتش...
و بعد بي اراده بغض فروخورده ام در طول اين چند ساعت مرگبار شكسته شد و همونطور كه به ديوار تكيه داده بودم آهسته آهسته روي زمين نشستم...
مسعود لبخند طعنه آلودي به روي لبهاش نقش بست و گفت:خوبه...خوبه...تا حالا اينجوري نديده بودمت...البته چرا ديده بودم اما راستش رو بخواي هيچ وقت لذت نبرده بودم...اما الان دارم كيف ميكنم...ميدوني چرا؟...چون در حق سهيلا بد كردي...خوردش كردي...داغونش كردي...بهش ثابت كردي كه ازدواجش با تو حماقت بوده...
. نه...مسعود اين حرف رو نزن...من با تمام وجودم سهيلا رو دوست دارم...به خاك اميدم قسم كه بدون سهيلا نميتونم زندگي كنم...
. خوب...الان از من چي ميخواي؟
. برام پيداش كن...هر چي باهاش تماس ميگيرم گوشيش خاموشه...صد بار رفتم جلوي درب خونه ي مريم خانم...ولي هيچكس اونجا نيست...نميدونم كجا رفته...
. من چطوري بايد پيداش كنم؟...گندي كه خودت زدي خودتم بايد درستش كني...برداشتي اون زنيكه ي ه*ر*زه رو بردي توي خونه ات خوب منم جاي سهيلا...
با فرياد گفتم:مسعود...بس كن...گفتم مهشيد اومد فقط دو سه تا عكس اميد رو بگيره چرا حاليت نميشه؟
مسعود از روي مبلي كه نشسته بود بلند شد و به طرف من اومد...
تمام صورتم از درد غصه ايي كه به دلم نشسته بود با اشك هم آ*غ*و*ش شده بود...
romangram.com | @romangram_com