#پرستار_مادرم_پارت_290
تنها چيزي كه با تمام وجودم احساس ميكردم اين بود كه تحت هيچ شرايطي نميخوام سهيلا رو از دست بدهم...نه...خدايا نه...اگه سهيلا رو هم از دست بدهم ديگه هيچي براي من باقي نميمونه...هيچي...چقدر زندگي برام پوچ ميشه...با ذره ذره ي وجودم احساس ميكردم همه ي زندگيم و ادامه ي نفس كشيدنم فقط و فقط به حضور دوباره ي سهيلا در زندگيم بستگي داره...سهيلا...سهيلا و اون...اون بچه ايي كه در راه داريم...بچه ايي كه اصلا" بهش فكر نكرده بودم...بچه ايي كه نتيجه ي عشق بود...بچه ايي كه مي تونست رنگ ديگه ايي به تمام هستي من ببخشه...سهيلا...خدايا...خدايا سهيلا رو ديگه از من نگير...خدايا التماست ميكنم...ديگه چطوري عجز و ناتواني خودم رو بهت ثابت كنم؟...خدايا هنوزم فكر ميكني كه زجر كشيدن برام كافي نيست؟...يعني بازم بايد عذاب بكشم؟...
در حدود3ساعت بي هدف و گيج رانندگي ميكردم...گاهي كنار خيابون و گاهي كنار يك بزرگراه توقف ميكردم و باز دوباره راه مي افتادم... با هر كي تماس ميگرفتم هيچكس پاسخ تلفنم رو نميداد...نه خانم افشار و نه مسعود!!!...موبايل سهيلا هم كه خاموش بود!!!
بار ديگه جلوي منزل مريم خانم رفتم...اما هيچكس در منزل نبود!!!...سهيلا تو كجايي؟!!!
نااميد و م*س*تاصل دوباره به طرف منزل مسعود راهي شدم...
وقتي از ماشين پياده شدم قبل اينكه زنگ درب رو بزنم يك بار ديگه با موبايل مسعود تماس گرفتم...بعد از زدن دو بوق گوشي رو برداشت!!!
. الو؟...مسعود؟
. بيا بالا...خونه ام...
و بعد بلافاصله درب حياط رو با اف.اف باز كرد...فهميدم از پنجره ي خونه اش ماشين من رو ديده...!
از پله ها بالا رفتم و وقتي جلوي درب خونه اش رسيدم ديدم درب هال بازه!!!
رفتم داخل و درب رو بستم...دود سيگار فضاي هال رو پر كرده بود...مسعود روي يكي از مبلهاي پذيرايي نشسته بود و به من نگاه ميكرد!
به ديوار تكيه دادم وسرم رو به ديوار گذاشتم و گفتم:مسعود...سهيلا رو برام پيداش كن...خواهش ميكنم...
. چرا بايد اين كار رو بكنم؟
. امروز مهشيد اومده بود شركت...مسعود...سهيلا دچار سوتفاهم شد...به كمكت احتياج دارم...فقط برام پيداش كن...
مسعود دود غليظي از سيگاري كه بهش پك زده بود رو به سمت سقف فرستاد و گفت:مهشيد شركت تو چه غلطي ميكرد؟...سهيلا كجا بود؟...سوتفاهم براي چي؟
. مهشيد چند تا عكس از اميد ميخواست...بردمش خونه عكسها رو بگيره و بره گورش رو گم كنه...نميدونم چقدر بايد بدشانس باشم كه وقتي وارد خونه شديم ديدم سهيلا اونجاس...
. بدشانس؟...چرا؟...برگشتن سهيلا به خونه ات از بد شانسيت بوده؟
romangram.com | @romangram_com