#پرستار_مادرم_پارت_289
در همين لحظه درب حياط باز شد و يكي از همسايه هاي مريم خانم كه چند باري ديده بودمش از حياط خارج شد...با ديدن من شروع كرد به سلام و احوالپرسي و وقتي ديد من به انتظار ايستادم گفت كه مريم خانم تقريبا دو هفته ميشه كه با تور به مشهد رفته بعد هم اضافه كرد كه سهيلا رو ديده يكي دو ساعت پيش از خونه خارج شده بوده!!!
مسلما" سهيلا يكي دو ساعت قبل به خونه ي خودمون رفته و منتظر من بوده...خدايا چرا همه چي داره خراب ميشه؟!!...خدايا نگذار از اين درمونده تر بشم...پس چرا سهيلا هنوز نرسيده؟!!!
موبايلم رو از جيبم بيرون آوردم و شماره ي سهيلا رو گرفتم...موبايلش خاموش بود!!!
بي اراده شماره ي مسعود رو گرفتم...جواب نداد...
عصبي و كلافه گوشي رو قطع كردم...شماره ي خانم افشار رو گرفتم...چون ميدونستم اون ميتونه مسعود رو برام پيدا كنه...اما گوشي خانم افشار هم در دسترس نبود!!!
خدايا...چرا همه چي برام به بن بست داره ميرسه؟!!!...خدايا...
شماره ي شركت رو گرفتم...آبدارچي شركت گوشي رو برداشت...تعجب كردم و گفتم:مگه خانم افشار نيست كه تو گوشي رو برداشتي؟!!!...هنوز كه ساعت5نشده...شركت كه تعطيل نشده...
با فرياد صحبت ميكردم و كلافگي در تمام وجودم موج ميزد!!!
آبدارچي شركت با كمي من و من و دستپاچگي گفت:ولله چي بگم؟...خانم افشار چند دقيقه پيش از شركت رفتن...حتما كاري براشون پيش اومد كه رفتن...من چه ميدونم؟...ميخواين آقاي سعيدي رو صدا كنم؟
سعيدي يكي ديگه از كارمندهاي شركت بود اما در اون لحظه اين سعيدي نبود كه به درد من بخوره براي همين گفتم نه و خداحافظي كردم!
با سرعت به سمت شركت مسعود رفتم اما وقتي رسيدم فهميدم ساعت كاري شركت تموم شده و مسعود هم نبود!
هر چي با موبايلش تماس ميگرفتم جواب تلفنم رو هم نميداد!!!...خدايا!!!
به سمت خونه ي مسعود رفتم اما اونجا هم هر چي زنگ ميزدم كسي به زنگهام پاسخ نميداد!!!...خدايا من بايد چيكار كنم؟!!!
مثل ديوانه ها شده بودم...
دوباره سوار ماشين شدم و به سمت خونه ي مريم خانم حركت كردم...اما باز هم بي نتيجه بود!!!
ديگه واقعا" نميدونستم بايد چيكار كنم؟!!!
romangram.com | @romangram_com