#پرستار_مادرم_پارت_292

مسعود رو به روي من ايستاد و دستش رو به طرفم دراز كرد و گفت:بلند شو...

دستم رو در دست مسعود گذاشتم و با كمك اون از روي زمين بلند شدم و روي يكي از راحتي هاي كنار ديوار نشستم.

مسعود گفت:اومديم و پيداش كردم...گيريم ديگه خودش نخواد با تو زندگي كنه...اون وقت چي؟...تو اونقدر در حقش ظلم كردي كه منم جاي سهيلا باشم حالم از ديدنت به هم ميخوره...اين گند آخرتم كه ديگه...

سرم رو بين دو دستم كه ازآرنج روي زانوهام بود گرفتم و گفتم:مسعود...فقط برام پيداش كن...براي برگردوندنش و اينكه من رو ببخشه حاضرم هر كاري بكنم...هر كاري...حالا ميفهمم ديگه تنها كسي رو كه دارم توي اين دنيا سهيلاست و اون بچه ايي كه توي شكم داره...مسعود من عاشق سهيلام...من واقعا" بهش نياز دارم...زندگيم به سهيلا بسته است...

سرم پايين بود و قطرات اشكي كه از چشمام خارج ميشد سرميخوردن و از نوك بيني ام به روي پاركت كف هال مي افتاد...

ديگه توان هيچ چيز رو در خودم نمي ديدم و ذره ذره ي وجودم بود كه سهيلا رو فرياد ميزد...

لحظاتي گذشت...

شنيدم مسعود گفت:بلند شو دست زنت رو بگير برو خونه ات...بگذار منم به زندگي خودم برسم...

سرم رو بلند كردم و برگشتم به سمت مسعود...

ديدم مسعود درب يكي از اتاق خوابها رو باز كرده و داره با لبخند به من نگاه ميكنه!!!

غزاله رو ديدم كه از اتاق خواب خارج شد و كنار مسعود ايستاد...

سپس سهيلا در حاليكه تمام صورتش از اشك خيس شده بود از اتاق بيرون اومد!!!

از روي راحتي بلند شدم و سهيلا رو در آ*غ*و*ش گرفتم و تمام صورتش رو غرق ب*و*سه كردم...

سهيلا با بزرگواري و دريايي از عشق خطاي من رو ناديده گرفت و دوباره به زندگيم برگشت...

بعدا" فهميدم اون روز مهشيد وقتي متوجه ي خراب شدن اوضاع ميشه به شركت مسعود ميره و تمام وقايع رو براي مسعود ميگه و همراه اون به خونه اش ميرن...از طرفي سهيلا بعد از خروج از منزل من كه در شرايط بسيار بد روحي قرار گرفته بوده با مسعود تماس ميگيره و ميگه قصد جدا شدن از من رو داره...مسعود از سهيلا ميخواد كه به شركت من بره و همراه با غزاله به خونه ي مسعود بياد...در منزل مسعود وقتي سهيلا واقعيت رو از زبان مسعود و مهشيد ميشنوه از تصميمش منصرف ميشه...اما مسعود به قول خودش براي گوشمالي دادن حسابي من و براي اينكه ساعاتي در درد بيشتر بسوزم از سهيلا و غزاله ميخواد كه پاسخ تلفنهاي من رو ندهند...زمانيكه با اون حال به خونه ي مسعود رفتم دقايقي قبل مهشيد براي هميشه خداحافظي كرده و رفته بود...مسعود سهيلا و غزاله رو به يكي از اتاق خوابها مي فرسته و ميخواد كه از اونجا خارج نشن تا با من صحبت كنه و...

امروز چند سالي ميشه كه از تمام وقايع تلخ زندگيم فرسنگها دور شده ام...


romangram.com | @romangram_com