#پرستار_مادرم_پارت_287
از پشت مير بلند شدم و كتم رو پوشيدم و سامسونتم رو برداشتم و به محض اينكه از اتاق خارج شدم ديدم مهشيد بارديگه وارد سالن شركت شد!
درب اتاق رو بستم...مهشيد به طرفم اومد و گفت:سياوش...طاقت نياوردم تا فردا صبر كنم...ميشه همراهت بيام و عكسها رو بگيرم؟...خواهش ميكنم...تو رو خدا...
خانم افشار از اتاق ديگه ايي خارج شد و با ديدن مجدد مهشيد چشمهاش از تعجب گشاد شدن و به طرف من اومد و در حاليكه هنوز نگاه متعجبش به مهشيد بود رو كرد به من و گفت:دارين تشريف ميبرين آقاي مهندس؟!!
با حركت سرم پاسخ مثبت به خانم افشار دادم و سپس به مهشيد گفتم:بيا بريم...
كلافه و عصبي در حاليكه مهشيد همراهم بود از شركت خارج شدم.
وقتي مهشيد كنارم توي ماشين نشست باز هم تشكر كرد...
با عصبانيت گفتم:عكسها رو كه دادم بهت گورت رو گم ميكني...براي هميشه فهميدي؟...مهشيد نميخوام تحت هيچ شرايطي ديگه چشمم به ريختت بيفته...شنيدي چي گفتم؟
. آره...آره...به خدا عكسها رو ميگيرم و ميرم...فقط همين...قسم ميخورم...
تا برسيم خونه ديگه يك كلمه با مهشيد صحبت نكردم و اون هم حرفي نزد.
وقتي ماشين رو در پاركينگ پارك كردم مهشيد هم پياده شد و به همراه من وارد كوريدور و سپس آسانسور گشت و به طبقه ايي كه واحد من در اون بود رفتيم...
به محض اينكه درب آسانسور باز شد و از اون خارج شديم رو كردم به مهشيد و گفتم:نميخوام زياد معطل كني...حضورت اعصابم رو بهم ريخته...بهت اجازه نميدهم عكسها رو انتخاب كني خودم دو سه تا رو جدا ميكنم و بهت ميدهم...يه وقت ه*و*س نكني بشيني همه ي آلبومهاش رو نگاه كني...ميدوني كه اصلا" تحمل معطل شدنت رو ندارم...
مهشيد در حاليكه با سرش پاسخ مثبت و قبول حرف من رو نشون ميداد همراه هم به سمت درب خونه رفتيم و با كليدم درب رو باز كردم...
وارد راهرو شدم و پشت سرم مهشيد هم به داخل اومد...راهرو رو طي كردم و به محض اينكه وارد هال شدم ديدم سهيلا روي يكي از راحتيهاي هال در حاليكه مانتو به تن و روسري به سر داشت نشسته و بعد با ديدن من از جا بلند شد!!!...
لبخند مليح و زيباش كه به روي لبهاي خوش حالتش زيبايي هميشگيش رو به رخم ميكشيد بار ديگه نقشبند صورتش شده بود...
از دين سهيلا براي چند ثانيه دچار شوك شدم!!!
مهشيد پشت سر من وارد هال شد!!!
romangram.com | @romangram_com