#پرستار_مادرم_پارت_286
. سياوش...من هيچ عكسي از اميد ندارم...ميدونم تو خيلي عكس از اميد داري...ميشه خواهش كنم چند تا از عكساش رو بهم بدهي تا با خودم ببرم؟...فقط همين...فقط همين...خواهش ميكنم...
لبخند تمسخرآلودي به لبم نشست و گفتم:اگه نمرده بود هم اينقدر مشتاق داشتن عكسش بودي؟...يا الان كه ديگه مطمئني اميد وجود نداره عكسش رو ميخواي؟...مهشيد حالم بهم ميخوره از اين تئاتري كه داري بازي ميكني...چطور ميتوني اسم خودت رو مادر بگذاري؟...هان؟...چطور؟
دوباره اشكهاش سرازير شد و گفت:باشه قبول دارم...هرچي بگي حقمه...ولي التماست ميكنم...فقط دو سه تا از عكساش...خواهش ميكنم سياوش...اين خواسته ي خيلي بزرگي نيست...فقط دو سه تا...
به آدرسي رو كه روي ورقه ي يادداشت نوشته بودم نگاه كردم و بعد كاغذ رو به سمت مهشيد گرفتم و گفتم:بگير...حالا هم از جلوي چشمم گمشو بيرون...تو لياقت داشتن عكس اميد رو هم نداري...
مهشيد كاغذ رو از دستم گرفت و ميز رو دور زد و اومد كنار صندليم ايستاد...به شدت گريه ميكرد و در همون حال روي دو زانوش نشست روي زمين و گفت:التماست ميكنم سياوش...به پات مي افتم...من چيز زيادي نخواستم...فقط دو سه تا از عكساش...من اينجا نيستم كه بخوام مزاحمي باشم براي زندگي تو...به زودي بايد برگردم دبي...التماست ميكنم...فقط دو سه تا عكس...خواهش ميكنم...
سرم رو ميون دو دستم گرفتم و به صندليم تكيه دادم و چشمهام رو بستم...
با تمام نفرتي كه از مهشيد داشتم اما دلم براي اون در اين حالت هم ميسوخت...
اون التماس ميكرد و من به همون حالت نشسته بودم!
بعد از دقايقي گفتم:بسه ديگه بلند شو مهشيد...باشه بهت ميدهم...اما اينجا عكسي از اميد ندارم... فقط همين يه دونه اس كه توي قاب روي ميزم ميبيني...
مهشيد تند تند اشكهاش رو پاك كرد و بلند شد ايستاد و گفت:ممنونم...مرسي سياوش...باشه...فقط بگو كي بيام عكسها رو بگيرم؟...من فردا بايد برگردم دبي...
. فردا صبح...فردا صبح بيا شركت دو سه تا از عكساش رو برات ميارم...بگيرو برو...
مهشيد از ميز فاصله گرفت و كيفش رو برداشت و در حاليكه به نوشته ي روي يادداشتي كه در دستش بود نگاه ميكرد دوباره تشكر كرد و از اتاق خارج شد.
وقتي مهشيد اتاق رو ترك كرد نفس راحتي كشيدم...بودنش در اتاق برام عذاب آور بود و حالا با رفتنش احساس راحتي ميكردم...بعد از مدتها دلم هواي سهيلا رو كرد...شايد ديدن مجدد مهشيد و مقايسه ي اين دو با هم براي لحظاتي باعث شد دلتنگي عجيبي براي سهيلا پيدا كنم!!!
تقريبا" يك ماه بود كه هيچ خبري از سهيلا نداشتم...و حالا بعد از اين مدت يكباره تمام وجودم جاي خالي اون رو احساس ميكرد!!!
ساعت3بعدازظهر كه كارم تموم شد تصميم داشتم به ديدن سهيلا برم...
ميتونستم حدس بزنم كه چقدر از دستم دلخور و ناراحته اما بايد از دلش در مي آوردم...من در بدترين شرايط روحيم زشت ترين برخورد رو با سهيلا كرده بودم...با كسيكه در مدتي كوتاه تونسته بود آرامش و عشق رو به زندگي من بياره...وظيفه داشتم به معني واقعي بابت قضاوت غلطم كه ناشي از كوته فكريم بود از سهيلا عذرخواهي كنم و بار ديگه خود رو در درياي عشق و محبتش غرق كنم...خدايا كمكم كن!
romangram.com | @romangram_com