#پرستار_مادرم_پارت_285

به خانم افشار اشاره كردم از اتاق بيرون بره و اون كه با نگاهي نگران به من و مهشيد خيره بود از اتاق بيرون رفت و درب رو بست.

مهشيد به گريه افتاده بود و با اينكه دائم اشكهاش رو پاك ميكرد اما بلافاصله صورتش بار ديگه در زير باران اشك قرار ميگرفت!

برگشتم و دوباره پشت ميزم نشستم...دستهام رو روي ميز گذاشتم و به هم گره كردم و زير چونه ام قرار دادم...

ديدن چهره ي گريان مهشيد برام درست مثل ديدن يك تئاتر بود...هيچ احساسي جز تنفر نسبت به اين بازيگر و نقشش در قلبم احساس نميكردم...كسيكه تمام زندگي من رو به تباهي كشونده بود...كسيكه هيچ وقت احساس مسئوليتي نسبت به تنها فرزندمون نداشت و تمام اعمال كثيفش رو در مقابل ديدگان پاك و معصوم اون انجام داده بود...زني كه بارها و بارها با بي رحمي اميدم رو مورد تنبيه بدني قرار داده بود...از يادآوري آثاركبودي كه گاه و بيگاه روي صورت و دست و بدن اميد ديده بودم تمام اعصابم بار ديگه به هم ريخته بود...

مهشيد رو به روي من ايستاده بود و فقط اشك مي ريخت و من به او و رفتارش خيره بودم!

بعد از دقايقي كه براي من يك قرن گذشته بود كم كم آروم گرفت و روي يكي از مبلهاي نزديك ميزم نشست و پاكت سيگارش رو از كيف خارج كرد و يك نخ از اون رو با فندك آتش زد و دود حاصل از اون رو بيرون فرستاد و گفت:دو روز پيش برگشتم ايران...رفتم جلوي خونه تا اميد رو ببينم...البته ميدونم تعهد داده بودم كه ديگه هيچ وقت با اميد رو به رو نشم اما ميخواستم وقي از خونه مياد بيرون و سوار سرويس مدرسه اش ميشه فقط نگاهش كنم...اما فهميدم كسي توي خونه زندگي نميكنه!...از در و همسايه سوال كردم گفتن چند ماهي هست كه ديگه اونجا زندگي نميكنيد...دو هفته ايي بود كه هر شب خواب اميد رو ميديدم...خيلي دلتنگش شده بودم...ميدونم شايد از نظر تو اين حس من مسخره باشه...اما دست خودم نبود...فقط ميخواستم از دور نگاهش كنم به خدا فقط همين...

بار ديگه به گريه افتاد!

نفس عميقي از روي كلافگي كشيدم و هنوز بهش نگاه ميكردم...

ادامه داد:فكر كردم برم خونه ي دخترعموي مامانت و از اون آدرس جديد محل زندگيتون رو بگيرم...همين كارم كردم...اما وقتي برام تعريف كرد كه توي اين چند ماه چه اتفاقاتي افتاده ديگه توانم رو از دست دادم...نميدونستم خدا اينجوري حسرت يك ديدار رو به دلم ميگذاره...ازش نشوني قطعه و رديف اميد رو توي بهشت زهرا خواستم كه گفت خاطرش نيست!...فكر كردم تو بهش سپردي اگه يه روزي منو ديد آدرس اونجا رو بهم نده ولي قسم خورد كه اينطور نيست و واقعا"آدرس دقيق رو نميدونه...اومدم شركتت اما گفتن نيستي و رفتي سفر...امروزدوباره با نااميدي كامل اومدم وقتي ديدم برگشتي خواستم فقط يك خواهشي ازت بكنم...اونم اين كه آدرس اميد رو توي بهشت زهرا بهم بده...

دوباره به گريه افتاد...

براي لحظاتي حس كردم دلم براش ميسوزه...گاهي ديدن فردي كه در عين حال از اون متنفري و دقت ميكني كه چقدر بدبخته ممكنه حس ترحم و دلسوزي هم در انسان به وجود بياد و من هم از اين قائله م*س*تثني نبودم...

احساس ميكردم خودم هم دچار بغض شده ام...بغضي دردناك به حال اميد از دست رفته ام...به حال مادربي گ*ن*ا*هم كه ديگه وجود نداشت...به حال زندگي سراسر دردم...به حال خودم و در نهايت به حال زني كه حالا با درد گريه ميكرد و در وضعي كه سيگاري لاي انگشتش بود لرزش دستانش و هق هق حاصل از گريه اون رو در نظر من به يك انسان مفلوك و بدبخت تبديل كرده بود!

مهشيد اشكهاش رو پاك كرد و ته سيگارش رو در زيرسيگاري روي ميز جلوش خاموش كرد و گفت:سياوش...ميدونم هيچ وقت كسي نبودم كه تو ميخواستي...اما اگه فقط9ماه بارداري من رو درنظر بگيري...فقط همون9ماه نه بيشتر...ميتوني بپذيري كه براي 9ماه كه زحمت اميد رو كشيدم مگه نه؟...سياوش خواهش ميكنم...من فردا بايد برگردم دبي...فقط آدرس رو بده...ميخوام برم سرمزارش...خواهش ميكنم...

بار ديگه نفس عميق و پرغصه ايي از اعماق وجودم كشيدم و با حركت سر بهش جواب مثبت دادم و كاغذ يادداشتي رو برداشتم و شروع كردم به نوشتن آدرس جايي كه اميدم رو براي هميشه به اونجا سپرده بودم...

مهشيد از روي مبل بلند شد و به كنار ميزم اومد و با صدايي گرفته و غمگين گفت:يه چيز ديگه...

سرم رو از روي يادداشت بلند و نگاهش كردم و گفتم:بگو...


romangram.com | @romangram_com