#پرستار_مادرم_پارت_284

براي لحظاتي فكر كردم و ديدم خانم افشار كاملا" درست ميگه...من با يك تصميم غلط داشتم زندگي تمام كارمندهاي خودم رو هم به تباهي مي كشوندم...

با تمام فشارهاي روحي كه روي خودم احساس ميكردم اما در نهايت اون روز بعدازظهر به فرودگاه رفتم و عازم خارج از كشور شدم.

بر خلاف تصورم كه فكر ميكردم در نهايت دو يا سه روز بيشتر كارم طول نخواهد كشيد اما حدود4هفته از ايران دور بودم.

در تمام اين مدت هيچ خبري از سهيلا و بقيه نداشتم و نمي خواستم كه داشته باشم...چند باري هم كه با خانم افشار در شركت تماس گرفتم فقط جهت انجام برخي كارها بود كه الزام به تماس تلفني داشتم و هيچ صحبت و سوالي غير از مسائل كاري بين من و خانم افشار مطرح نشد!

زمانيكه وارد فرودگاه ايران شدم نيمه هاي شب بود... دوباره احساس دلتنگي و هجوم غصه ها آزارم ميداد...درست مثل اين بود كه با ورود دوباره ام به ايران محكوم هستم كه خاطراتم رو مرور كنم!

وارد خونه كه شدم بغضي ناشناخته عذابم ميداد...دلتنگ بودم...به دنبال چيزي ميگشتم كه نميدونستم چي هست!!!...به اتاقها سرك ميكشيدم...خلوت و سكوت خونه...گرد وغباري كه در طول اين مدت به روي وسيله ها نشسته بود رو نگاه ميكردم...من فقط حدود يك ماه نبودم اما درست مثل اين بود كه سالهاست كسي قدم به اين خونه نگذاشته!!!

چمدان و سامسونتم رو در همون هال روي زمين گذاشتم و به اتاق خواب رفتم و روي تخت دراز كشيدم و لحظاتي بعد به خواب رفتم.

صبح روز بعد زمانيكه به شركت رفتم حدود ساعت11بود كه خانم افشار با چهره ايي نگران و مضطرب به دفترم وارد شد و گفت:ببخشيد آقاي مهندس...خانم سابقتون اومده ميخواد شما رو ببينه...

نگاهم رو از روي كاغذهاي گزارش كار شركت برداشتم و با تعجب به خانم افشار نگاه كردم و گفتم:كي ميخواد من رو ببينه؟!!!

. خانم سابقتون...

درست در همين لحظه مهشيد هم وارد اتاق شد!!!

چهره اش به شدت رنگ پريده بود و برعكس هميشه آرايش چنداني نداشت اما ظاهر لباس پوشيدنش تغييري نكرده بود...چشماش متورم و سرخ و نشان از گريه ايي داشت كه شايد ساعتها طول كشيده بوده...وقتي نگاهم به روي صورتش ثابت موند با صدايي بغض دار و عصبي گفت:كجا دفنش كردي؟!!!





61

از روي صندلي بلند شدم و به سمت مهشيد رفتم و با خشم به اون خيره شده بودم...


romangram.com | @romangram_com