#پرستار_مادرم_پارت_283
صبح وقتي چشم باز كردم لحظاتي نمي تونستم تشخيص بدهم كه كجا هستم؟!!!
توي هال...روي زمين...بدون هيچ پتو يا بالشتي!!!
در ابتدا فكرم كار نميكرد اما وقتي كمي به ذهنم فشار آوردم تونستم حدس بزنم كه احتمالا" شب گذشته از شدت گريه در همون هال يا از هوش رفته بودم و يا اينكه خوابم برده بوده...نميدونم...چيز ديگه ايي نمي تونست باشه!
با بدني خسته و كوفت رفته از روي زمين بلند شدم...به ساعت نگاه كردم حدود9صبح بود...زنگ تلفن منزل به صدا در اومد!
با حالتي گيج و سرخورده به سمت تلفن رفتم و گوشي رو برداشتم...
خانم افشار پشت خط بود و بعد از سلام يادآوري كرد كه جهت عقد يك قرارداد بعد از ظهرپروازي دارم به دبي و از اونجا هم به كشوري ديگه...
چيزي از اون قرار داد و يا پروازهايي كه در پيش داشتم به يادم نبود!!!
با بيحوصلگي گفتم:خانم افشار همه رو كنسل كن...
صداي متعجب خانم افشار رو از پشت خط شنيدم كه گفت:ولي آقاي مهندس!!!...اين قرارداد مربوط ميشه به سرمايه گذاريتون روي برجهاي مسكوني كه به طور مشترك با دو مهندس ايراني مقيم دبي ميخواين توي كشور اسپانيا...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:كنسل كن خانم افشار...كنسل...
. آخه نميشه...مگه يادتون رفته؟...سه هفته پيش دو قرارداد اول رو در ايران امضا كردين...اين قرارداد آخر رو بايد حتما"تشريف ببرين وگرنه بيش از سه چهارم كل سرمايه ي شركتهاتون...
يكباره همه چيز يادم اومد...خانم افشار درست ميگفت اين سفر و قرارداد چيزي نبود كه به راحتي بتونم فسخش كنم...يعني هرطور بود بايد ميرفتم...يا بايد مي رفتم يا اينكه قيد تمام سرمايه ام رو به عبارت ديگه ميزدم...سرمايه!!!...ثروت!!!...اينها ديگه به چه درد من ميخوره؟!!!...من كه ديگه نه پسري دارم و نه همسري برام مونده...نه زندگي درستي دارم...سرمايه و ثروت من چيزهايي بود كه همه رو قبلا" از دست داده بودم...
سكوت كرده و به نقطه ايي مبهم خيره شده بودم...
صداي خانم افشار رو از پشت خط شنيدم:الو؟...الو؟...آقاي مهندس؟!
با صدايي گرفته و غمزده گفتم:كنسلش كن خانم افشار...
صداي نگران و مضطرب خانم افشار رو شنيدم كه گفت:آقاي مهندس!!!...البته من وظيفه دارم هر چي شما ميگين بدون هيچ حرفي گوش كنم...ولي هيچ به اين موضوع فكر كردين كه ورشكستگي شما در اثر اين تصميم سبب بدبختي چه تعداد از كارمندان هر سه تا شركتتون ميشه؟!!!...كارمندهايي كه بعضيهاشون نزديك به12ساله دارن صادقانه براي شما كار ميكنن و خرج زندگي و زن و بچه ي اونها از راه حقوقي كه شما بهشون ميدين تامين ميشه؟...حالا به همين راحتي همه چيز رو دارين نديد ميگيرين؟!!!...نميدونم ديشب شما و مسعود چي به همديگه گفتين...اما مطمئنم با هم حرفتون شده...اين رو از رفتار مسعود فهميدم...ولي تو رو خدا آقاي مهندس خواهشا" از روي عصبانيت تصميم نگيريد...اين تصميم شما يعني بازي كردن با زندگي نزديك به200نفركارمندي كه توي هر سه شركت شما مشغول به كار هستن...خواهش ميكنم اقاي مهندس...
romangram.com | @romangram_com