#پرستار_مادرم_پارت_282
مسعود كه در اين لحظه چشماش از فرط تعجب گشاد شده بود سيگارش رو در زيرسيگاري كريستال بزرگي كه كنار ميز ناهارخوري بود خاموش كرد و گفت:صبر كن ببينم...صبر كن...بگذار ببينم...تو چي گفتي؟!!!...تو به سهيلا گفتي چي؟!!!!
عصبي و كلافه از جايم بلند شدم و گفتم:ببين مسعود من حوصله ي سر و كله زدن با هيچكسي رو ندارم...من حتي حوصله ي تحمل خودمم ديگه ندارم...بلند شو برو بيرون بگذار با درد و غم خودم بميرم...
مسعود كه هنوز روي صندلي نشسته بود سر تا پاي من رو نگاه كرد و گفت:تو به سهيلا گفتي كلا" بره پيش مادرش؟!!!...من نميفهمم!!!...يعني چي كلا" بره پيش مادرش؟!!!...تو مثل اينكه جدي جدي ديوونه شدي؟
يك دستم رو لاي موهاي سرم كردم و سپس پيشونيم رو فشار دادم و گفتم:ببين مسعود...ديوونه شدم يا نشدم هر اسمي كه ميخواي روي رفتارم بگذار اصلا" برام مهم نيست...فقط ديگه نميخوام ريخت...
مسعود از روي صندلي بلند شد و با كف دست ضربه ي ملايمي به سينه ي من زد و ميون حرفم اومد و گفت:صبر كن...صبر كن تند نرو...پياده شو با هم بريم...سهيلا در حال حاضر حامله اس...از وقتي هم كه وارد زندگي نكبتي تو شد غير از محبت و از خودگذشتگي و عشق فكر نكنم چيز ديگه ايي ازش ديده باشي...ببين سياوش چندين ساله كه با هم دوستيم و هر حرف مفتي تا الان زدي خواسته يا ناخواسته به دل نگرفتم و يا اصلا" نشنيده گرفتم و ازش گذشتم...ولي كاري نكن كه در نهايت به اين نتيجه برسم كه هر بلايي تا الان به سرت اومده حقت بوده...كاري نكن فكر كنم كه لياقتت همون مهشيد ه*ر*زه بود كه اونجوري حيثيت و آبروت رو به بازي گرفته بود...نميدونم نميخوامم بدونم كه توي اون مغز خرابت چرا فكر ميكني كه سهيلا توي مرگ اميد مقصر بوده...ولي چيزي كه هست الان سهيلا بچه ي تو رو توي شكمش داره...همون بچه ايي كه وقتي سهيلا رو شبها توي ب*غ*لت گرفتي و از جسمش نهايت لذت رو بردي درستش كردي...
عصبي شدم و دستم كه هنوز به پيشونيم بود رو به حالت مشتي گره كرده با شتاب به سمت صورت مسعود بردم اما خيلي سريع مشتم رو نرسيده به صورتش گرفت و با لبخندي طعنه آميز گفت:نه بابا...پس هنوز غيرتي هم مونده برات...سياوش يادت باشه تو پدر اون بچه ايي هستي كه الان سهيلا داره با خودش حمل ميكنه...مشتتم به صورت من نشونه نرو...بهتره به جاي اينكه به خاطر حرف حقم يقه ي من رو بگيري يه ذره به خودت بياي...اگه واقعا سهيلا رو ميخواي از خودت دور كني مطمئن باش كسي كه ضرر ميكنه خود احمقتي...اگرم فكر ميكني مشكلات اخير توان ادامه زندگي رو از تو گرفته و ميخواي خودكشي كني خوب بكش به درك اما چرا قبل از كشتن خودت سهيلا رو داري نابود ميكني؟!!!...الاغ چرا نميفهمي؟...اون به قدري دوستت داره كه مطمئنا" با وجود همه ي ناراحتي كه از دستت داشته به خاطر اينكه با سنگدلي تموم فرستاديش بره خونه ي مادرش اما وقتي من بهش تلفن زدم تا حال تو آدم احمق رو بپرسم نه تنها يك كلمه از اينكه بيرونش كردي چيزي بهم نگفت كه خيلي هم نگرانت بود و از من خواست هر طور شده شب تو رو تنها نگذارم...اون وقت من الاغ كلي سرش داد و بيداد كردم و بهش دري وري گفتم كه چرا تو رو تنها گذاشته؟...اگه ميدونستم توي بيشعور اون رو از خونه ات بيرون كردي به قبر خودم مي خنديدم اونطوري باهاش حرف بزنم...
بعد از اين حرفها با شدت دست من رو به سمت پايين انداخت و رها كرد!...سپس از من فاصله گرفت و چند قدم شروع كرد به راه رفتن در هال...
با عصبانيت گفتم: مسعود من نيازي به موعظه ندارم...گمشو بيرون...
برگشت به طرف من و گفت:بله...ميدونم...تو نيازي به من نداري...تو فقط به يه جو شعور نياز داري...حالا هم ميرم تنهات ميگذارم...توي تنهايي بتمرگ و به خودت و رفتارت فكر كن...به روح اميد قسم كه اگه سهيلا رو از خودت دور كني نهايت حماقت رو كردي...اون ديگه الان نه تنها زنت شده كه مادر اون تحفه ايي هم كه براش توي شكمش كاشتي هست...
فرياد كشيدم:خفه شو مسعود...گمشو برو از خونه ي من بيرون...
مسعود سرش رو به علامت تاييد همراه با تهديد تكوني داد و سپس بدون هيچ حرفي از خونه بيرون رفت و درب رو محكم به هم كوبيد!
با رفتن مسعود سكوتي مرگبار تمام خونه رو پر كرد...حالا ديگه من مونده بودم و دنيايي از غم و اندوه...من مونده بودم و دريايي از خاطرات غم انگيزم...من مونده بودم و مرور تمام وقايعي كه از سرم گذشته بود...وقايعي كه نقطه ي شروعش مهشيد بود...زندگي با اون...رفتارهاي نادرستش...خراب كردن زندگيم توسط مهشيد...زني كه مادر اميدم بود...اميدي كه به چه راحتي از دست داده بودمش...اميد پسر كوچولويي كه در سن اون تمام كودكان جز خنده و شادي چيزي تجربه نميكنن اما اون در اثر فشارهاي عصبي بيمار شد...بيماريي كه هيچ وقت نفهميده بودم يا شايدم نخواسته بودم كه بفهمم...و در نهايت حضور سهيلا و دلبستگي اميد به محبتهاي اون...دلبستگي كه در آخر منجر به قتل مادرم توسط اميد شد...دلبستگي كه خود اميد از باور اينكه به زودي كودك ديگه ايي در آ*غ*و*ش سهيلا قرار خواهد گرفت رو مجبور به...به وقوع اون فاجعه كرد...
يكباره تمام وجودم از درد پر شد و فرياد كشيدم:خدايا...خدايا...خدايا...
و بعد همراه با گريه و زانوهايي لرزان به زمين افتادم...
گريه ميكردم و با صدايي بلند فرياد ميكشيدم!!!
نميدونم چند ساعت به همون حال بودم...
romangram.com | @romangram_com