#پرستار_مادرم_پارت_281

وقتي با آسانسور به طبقه ي مربوطه رفتم و از اون خارج شدم ديدم مسعود با چهره ايي گرفته جلوي درب واحد من ايستاده و انتظار من رو ميكشه!!!





60

مسعود كه به ديوار تكيه داده بود با ديدن من از ديوار فاصله گرفت و با صدايي گرفته و ناراحت گفت:سلام...تا الان كجا بودي؟...چرا موبايلت رو خاموش كرده بودي؟

درب منزل رو باز كردم و بدون اينكه به مسعود نگاه كنم و يا حتي پاسخ سلامش رو بدهم گفتم:حوصله ي خودمم ندارم چه برسه به اينكه بخوام جواب تلفن بدهم...

وارد خونه شدم و مسعود هم پشت سرم به داخل اومد و درب رو بست.

سكوت مرگباري تموم خونه رو پر كرده بود و چراغها همه خاموش بودن!

سهيلا رفته بود و ديگه مثل شبهاي گذشته كسي به استقبالم نيومد تا با لبخند زيباش و گفتن خسته نباشيد و با ب*و*سه ايي گرم خستگي روزانه رو از من دور كنه...

سهيلا نبود كه كتم رو از من بگيره و همراه با سامسونتم هر دو رو به اتاق خواب ببره و من دنبالش برم و با در آ*غ*و*ش گرفتن و ب*و*سيدنهاي پي در پي اون لذت زندگي پر از آرامشي كه خدا بهم هديه داده بود رو با تمام وجود احساس كنم.

اميد در خونه حضور نداشت...ديگه ماهها از اون روزهايي كه وقتي از سر كار مي اومدم به طرفم مي دويد و با شوق كودكانه ايي مي پرسيد((بابا چي برام خريدي))خبري نبودي!

چراغها رو يكي بعد از ديگري روشن كردم...سامسونتم رو روي ميز ناهارخوري گذاشتم و در حاليكه گره ي كراواتم رو كمي شل كردم روي يكي از راحتي هاي كنار ديوار نشستم.

مسعود به ميز ناهارخوري تكيه داده بود و به من نگاه ميكرد...

با بي حوصلگي گفتم:حالا چيكار داشتي كه اينطوري تا اين وقت شب پشت درب خونه منتظرم وايساده بودي؟

مسعود سيگاري از پاكت بيرون كشيد و آتش زد...چند قدمي راه رفت سپس يكي از صندليهاي ميزناهارخوري رو عقب كشيد و نشست و گفت:تا كي ميخواي تنها باشي؟...سهيلا ميگفت ازش خواستي يه مدت بره خونه ي مادرش تا تو اعصابت آروم بشه...كلي باهاش دعوا كردم و گفتم چرا تنهات گذاشته؟...ولي گفت تو گفتي يه مدت كوتاه خواستي كه تنها باشي...آخه الاغ جون تو فكر نميكني تنها موندن خودش چقدر برات بدتره؟...از اين گذشته خود سهيلا هم با توجه به اينكه حامله اس نگراني براش خوب نيست خودتم ميدوني كه اگه پيش تو نباشه دائم برات نگران و دلواپسه...خوب اين چه كار احمقانه ايي هست كه ميخواي بكني؟...به جاي اين كار دو سه هفته دست سهيلا رو بگير با هم برين يه...

به ميون حرفش رفتم و گفتم:مسعود ميشه خفه شي؟...من از سهيلا نخواستم يه مدت كوتاه بره خونه ي مادرش...بلكه بهش گفتم كلا: بره پيش مامانش...نميخوام ببينمش...تحمل ديدنش رو ندارم...اگه اون روز توي شمال...لا اله الا الله...اصلا" ميدوني چيه؟...تحمل ديدن نه سهيلا نه تو نه هيچكس ديگه ايي رو ندارم...الانم زودتر بلند شو گورت رو گم كن ميخوام راحت باشم...


romangram.com | @romangram_com