#پرستار_مادرم_پارت_280
. اگه دوستش داشتي اون روز دهنت رو ميبستي و بهش نميگفتي كه چه اتفاقي قراره بيفته...همون حرف تو همه چيز رو خراب كرد و باعث شد اميد دست به اون كار بزنه...حالا هم ديگه تحمل ديدنت رو ندارم...ميفهمي؟
سهيلا با چهره ايي بهت زده و ناباور به من خيره شده بود و من بي توجه به حالتش اون رو از جلوي درب كنار فرستادم تا برم به داخل حمام...
صداي غمزده و متعجب سهيلا رو شنيدم كه گفت:سياوش يعني چي كه تحمل ديدنم رو نداري؟!!...منظورت چيه كه حرف من باعث شد اميد از اون بالا خودش رو به...
به ميون حرفش رفتم و گفتم:همين كه گفتم...وسايلت رو جمع كن... ديگه تحمل هيچكسي رو ندارم...حتي تو رو...
سپس بدون معطلي وارد حمام شدم و درب رو بستم...وقتي زير دوش آب رفتم چشمهام رو بستم و سعي داشتم با كشيدن نفسهاي عميق افكارم رو متمركز كنم...اما اعصاب به هم ريخته ي من مجال هيچ تمركز فكري رو بهم نميداد!
وقتي كه از حمام خارج شدم و لباس پوشيدم از اتاق رفتم بيرون و ديدم سهيلا روي يكي از مبلهاي پذيرايي كنار پنجره نشسته و به نقطه ايي خيره شده...
گره كراواتم رو جلوي آيينه ي قدي توي راهرو مرتب كردم و گفتم:پس چرا هنوز نشستي؟...مگه نگفتم...
نگذاشت حرفم تموم بشه و با صدايي گرفته گفت:نيازي نيست تو من رو به خونه ي مامانم ببري...برو شركت...منم تا يكي دو ساعت ديگه ميرم...
سامسونتم رو برداشتم و به سمت درب هال رفتم كه سهيلا دوباره گفت:سياوش؟
به طرفش برنگشتم و همانطور كه به درب هال خيره بودم گفتم:چيه؟
. مطمئني كه تحمل ديدن من رو نداري؟...واقعا" ميخواي كه برم؟
. آره...
. باشه...شب كه برگشتي خونه مطمئن باش از اينجا رفتم...اما سياوش...
فهميدم داره گريه ميكنه!!!...ديگه معطل نكردم و از درب هال خارج شدم و به شركت رفتم.
محيط شركت هم برام زجرآور شده بود...تلفن پشت تلفن چه از داخل كشور و چه از طرف دوستان و آشنايان خارج از كشور كه همه براي عرض تسليت مجدد بود...چند سبد بزرگ گلهاي گلايل سفيد با روبانهاي مشكي همراه با كارتهاي بزرگ تسليت در جاي جاي اتاقم و سالن انتظار شركت بود...سكوت كشنده ي فضاي شركت...چهره هاي غمگين و در عين حال نگاههاي پر از ترحمي كه كارمندان شركت به من داشتن...همه و همه بر سنگيني غم لانه كرده در وجودم نه تنها تسلايي نبود بلكه فشار مضاعفي بود كه بر تمام اعصابم با بي رحمي من رو به نابودي ميكشوند!
بعد از پايان كار شركت ساعتها در خيابانها رانندگي كردم و زمانيكه وارد پاركينگ محل زندگيم شدم ساعت از12گذشته بود!
romangram.com | @romangram_com