#پرستار_مادرم_پارت_279
وضعيتش نه تنها نگرانم نميكرد بلكه بي تفاوت هم بودم...حس ميكردم سهيلا در مرگ اميد نقش اصلي رو داشته و به شدت از اين بابت عذاب ميكشيدم!
احساس خوبي نداشتم چرا كه در طول هفته ايي كه گذشت نه تنها به سهيلا فكر نكرده بودم بلكه از نگاه كردن به او هم اجتناب ميكردم...ديگه ديدن صورت زيباش و اندام بي نظيرش و زيبايي هاي خيره كننده اش برام جذابيت نداشت!!!...در طول هفته ايي كه گذشته بود هر بار كه به طرفم اومده بود حتي زمانيكه تنها بوديم با جديت ازش خواسته بودم من رو تنها بگذاره و چه صبورانه حرفم رو گوش كرده بود...بي هيچ اعتراضي!!!
زمانيكه از دستشويي خارج شد رنگش پريده بود و براي لحظاتي روي يكي از راحتي ها نشست...
بي تفاوت به او و حالش چايي درون ليوانم رو سر كشيدم و سپس از روي صندلي بلند شدم و در حاليكه به سمت اتاق خواب ميرفتم گفتم:تا من يه دوش ميگيرم تو صبحانه ات رو بخور بعدش هر چي لازم داري جمع كن...
صداي متعجب سهيلا رو از پشت سرم شنيدم كه گفت:يعني چي هر چي لازم دارم جمع كنم؟!!
وارد اتاق خواب شدم و حوله ام رو برداشتم...متوجه شدم كه سهيلا پشت سرم وارد اتاق شد و گفت:سياوش؟!!
. لباس...پول...كيف...كفش...چه ميدونم هر چي كه لازم داري...
. براي چي؟!!
. ميخوام ببرمت خونه ي مادرت...
. ولي من نميخوام برم اونجا...دليلي نداره كه برم...
. من ميخوام كه بري...
. براي چي؟!!
فرياد زدم:براي چي نداره...نميخوام اينجا باشي...ميبينمت اعصابم داغون ميشه...نميخوام ببينمت...
بهت زده به من خيره شده بود و بعد گفت:من رو ميبيني اعصابت داغون ميشه؟!!...نميخواي ببينيم؟!!
. آره...وسيله هات رو جمع كن...از حموم كه اومدم بيرون ميبرمت پيش مامانت...
برگشتم كه به حمام برم خيلي سريع اومد جلوي درب حمام ايستاد و جلوي راهم رو گرفت...به من نگاه كرد و گفت:سياوش يعني چي؟!!...چرا از وقتي اميد فوت كرده توي اين يك هفته تو اينقدرعوض شدي؟!!...ببين ميدونم فوت اميد وحشتناك بود...ميدونم اعصابت خرابه...ولي به خدا منم از غصه دارم دق ميكنم...منم اميد رو دوست داشتم...
romangram.com | @romangram_com