#پرستار_مادرم_پارت_278
درب اتاق به آرومي باز شد و سهيلا به داخل اومد...هنوز كاملا"وارد نشده بود كه با صدايي محكم و جدي گفتم:برو بيرون...ميخوام تنها باشم.
لحظه ايي ايستاد و من رو نگاه كرد سپس بي هيچ حرفي از اتاق خارج شد و درب رو بست!
دراز كشيده به سقف اتاق خيره بودم و بي صدا اشك مي ريختم...لحظه ايي صورت اميد از نظرم محو نميشد...لحظه ايي صحنه ي پريدنش از بالاي نرده ها رو فراموش نميكردم...و از اينكه هيچ كاري از دستم بر نيومده بود و شاهد مرگ پسرم شده بودم لحظه ايي عذاب رهايم نميكرد...
نميدونم چه مدت به اون حال دراز كشيدم و گريه ميكردم و سپس خوابم برد!
زمانيكه بيدار شدم همه جا رو سكوت پر كرده بود...ساعت10صبح رو نشون ميداد...باورم نميشد!!!...يعني حدود12ساعت خواب عميق من رو از دنياي پرغصه ايي كه در اون غرق شده بودم دور كرده بود!!!
بلند شدم ولبه ي تخت نشستم...پاهام روي زمين بود و با يك دستم كه از آرنج به روي پام قرار داشت سرم رو گرفته و به كف اتاق خيره بودم...خدايا اي كاش تمام وقايع رو در خواب ديده بودم...يه كاب*و*س...اي كاش هيچيك از اون اتفاقات وحشتناكي كه در يك سال گذشته به سرم اومده بود واقعيت نداشت...اي كاش همين الان صداي خنده ي اميد به گوشم مي رسيد...اي كاش...اي كاش...اما افسوس همه چيز با تمام قوت به وضعيت تلخ خود پا برجا بود!
از جا بلند شدم و به بيرون اتاق رفتم...همه جا ساكت بود و فقط صداي كتري روي گاز بود كه در فضاي سنگين خونه طنين انداز شده بود...
به آشپزخانه رفتم و در يك ليوان براي خودم چاي ريختم و روي ميز آشپزخانه قرار دام و صندلي رو عقب كشيدم و نشستم...سكوت خونه آزارم نميداد...نياز به اين سكوت داشتم...نميدونستم سهيلا كجاست اما از اينكه نبود خوشحال بودم!!!
احساس خوبي نداشتم اما باور كرده بودم كه نميخوام كنارم باشه!!!
چند حبه قند در ليوان انداختم و شروع كردم به هم زدن چاي...
صداي چرخيدن كليد در قفل درب هال رو شنيدم اما برام مهم نبود...
لحظاتي بعد سهيلا وارد هال و سپس آشپزخانه شد و كيسه ي كوچكي كه حاوي كره و پنير و خامه و عسل به همراه يك بسته نان بود به روي ميز گذاشت و گفت:سلام...صبح بخير...كي بيدار شدي؟
نگاهش نميكردم و پاسخي هم ندادم!
كمي نگاهم كرد و سپس مانتو و شال روي سرش رو درآورد وروي يكي از صندليها گذاشت...به سمت كتري و قوري روي گاز رفت و در همون حال گفت:ديدم توي خونه كره و پنير براي صبحانه نداريم...تو هم كه خواب بودي...براي همين خودم رفتم خريد...
تنهايي و خلوتم رو بار ديگه بهم ريخته بود...و اين عصبيم ميكرد!!!...حرفي نميزدم و فقط با قاشق چايخوري توي ليوانم بازي ميكردم و به اون خيره بودم!
سهيلا به محض اينكه براي خودش چايي در فنجون ريخت بار ديگه حالت تهوع به سراغش اومد و در ضمني كه خيلي سريع فنجانش رو روي ميز گذاشت به سمت دستشويي دويد...
romangram.com | @romangram_com