#پرستار_مادرم_پارت_277

فاجعه ايي كه از اون مي ترسيدم واقع شد!

باورم نميشد كه به اين راحتي اميدم رو از دست دادم!!!





ضربه هاي روحي يكي بعد از ديگري چنان من رو در خودم خورد كرد كه تصور زندگي برايم غير ممكن شده بود!

از همه چيز و همه كس متنفر شده بودم!!!

احساس ميكردم ديگه به هيچكس نيازي ندارم و بودن هر فرد رو در نزديكي خودم مزاحمي ميدونستم كه سعي داره من رو بيشتر از پيش در درماندگيم نظاره كنه!

بعد از انتقال جسم كوچك و بي جان دردانه ام و طي مراتب قانوني لازم به تهران در اوج بهت و ناباوري فاميل و دوست و آشنايانم مراسم عزاداري اميد رو برگزار كردم...

زمانيكه اميد رو در منزل ابديش قرار ميدادن به هيچ چيز جز بدن كوچكش كه در لباس سفيد سفر پوشانده شده بود نگاه نميكردم...اميد كودك8ساله ي من بسان پرنده ايي زيبا بود كه براي هميشه پرواز كرد و من رو تنها گذاشت...تنها...تنهاي تنها...

حضور ديگران برام اهميتي نداشت...گريه هاي سهيلا برام بي معني بود...از حرف زدن با هر كسي فراري شده بودم...دلم ميخواست هيچكسي رو نبينم و در تنهايي غريب خودم غرق بشم...

به دنبال مقصرميگشتم و هر كسي از نظرم در بروز تمام اين اتفاقات كوچكترين نقشي رو براش متصور ميشدم نسبت به او احساس تنفر پيدا ميكردم...و در اين ميان سهيلا...

در تمام طول مراسم عزاداري روابطم با سهيلا به شدت سرد و خشك شده بود...دلم نميخواست نگاهش كنم...احساس ميكردم در اون روز اگر تنها يك((نه))به اميد گفته بود هرگز اين اتفاق نمي افتاد...ناخواسته تمام تقصيرها رو متوجه ي سهيلا ميديدم...برام مهم نبود كه حالا در بطن اون كودكي داره شكل ميگيره كه از وجود خود من است...تنها ميخواستم ديگه كسي رو در اطرافم نداشته باشم...حتي بودن سهيلا هم آزارم ميداد!!!

همه ي مراسم زير نظر مسعود انجام ميشد...حضور فاميل و دوست و آشنا و تمام افرادي كه من رو ميشناختن در مراسم جمعيت زيادي رو شامل شده بود كه اگه درايت و كارداني مسعود در اون شرايط نبود واقعا" خودم در وضعيتي نبودم كه به تمامي امور رسيدگي كنم...اما مسعود از پس مسئوليت تمام كارها به نحو احسنت بر اومد.

پس از پايان مراسم شب هفت وقتي به منزل برگشتيم مريم خانم و مسعود و غزاله نيز همراه من و سهيلا به خونه اومدن...

سرم به شدت درد ميكرد و حوصله ي هيچكس و هيچكاري رو نداشتم...

بي توجه به بقيه قرص مسكن قوي رو خوردم و فقط از مسعود به خاطر زحماتي كه در اين يك هفته متحمل شده بود تشكر كردم و بعد به اتاق خواب رفتم و بدن خسته ام رو روي تخت انداختم...اشكهام بي اختيار از گوشه ي چشمام بيرون ميريخت و در لابه لاي موهاي سرم گم ميشدن...


romangram.com | @romangram_com