#پرستار_مادرم_پارت_276

اميد از سهيلا فاصله گرفت و عقب عقب رفت دويد به سمت ويلا...

رو كردم به سهيلا و با عصبانيت گفتم:كاش بهش نميگفتي...

سهيلا با حالتي حاكي از كلافگي و خشم گفت:كاش تو و مامانم توي ماشين حرفي نزده بودين يا ديروز لب آب...خودت ديدي كه قبل ازاينكه من بگم اميد از حرفهاي شما دوتا همه چي رو فهميده بوده...

. حرفهاي من و مامانت براي اين بچه مثل خود ما در حد يك حدس بوده ولي تو ميتونستي با گفتن نه خيالش رو راحت كني...

. بعدش كه بچه دنيا مي اومد چي؟...حتما اون موقع هم توقع داري بچه رو قورتش بدهم كه نكنه اميد ناراحت بشه...آره؟...سياوش...ايني كه الان توي شكم منه بچه ي تو هستش...درست عين اميد...

در اين لحظه اميد با صداي بلند من رو صدا كرد:بابا...بابا...من رو نگاه كن...

به دنبال صداي اميد به سمت ويلا نگاه كردم...

ويلا سه طبقه بود و در طبقه ي سوم بهارخواب بزرگي قرار داشت كه معمولا" تابستانها از اون طبقه استفاده ميشد و با پله هايي بسيار شكيل به حياط هم راه داشت...

اميد از پله ها بالا رفته بود و در بهار خواب درست بالاي نرده هاي رو به حياط ايستاده بود!!!

با ديدن اميد روي نرده ها درست مثل اين بود كه مي تونستم كاملا" حدس بزنم كمتر از يك دقيقه ي ديگه چه فاجعه ايي رخ خواهد داد...

فرياد زدم:برو عقب...اميد...از نرده ها برو پايين...آروم...

اميد با صداي كودكانه ي خودش گفت:ببين...من بلدم بپرم...من از اون بچه ايي كه سهيلا جون ميخواد بياره خيلي بهترم...من همه كار بلدم...من از اون خيلي بزرگترم...ببين چه خوب مي پرم...

و بعد از اين حرف...خداي من...باورم نميشه!!!

اين اميد قشنگ من بود كه از اون بالا خودش رو به حياط پرت كرد...نه...خدايا...نه...

وقتي بالاي سرش رسيدم از بيني و گوشش همزمان خون بيرون ريخت و بعد به آرومي چشمهاي روشنش بسته شد!

صداي جيغ و فرياد سهيلا رو مي شنيدم...صداهاي زيادي توي گوشم مي پيچيد و من اميد رو در آ*غ*و*ش گرفته بودم...و چه بيهوده به دنبال صداي ضربان گم شده ي قلب كوچكش ميگشتم...اميد من...صداي قلبش براي هميشه خاموش شده بود و من در تلاشي بس عبث سر ميكردم!


romangram.com | @romangram_com