#پرستار_مادرم_پارت_275
مريم خانم سكوت كرد و نگاهش رو به سمت اميد امتداد داد.
وقتي به خونه برگشتيم اميد شام مختصري خورد و خيلي زود به خواب رفت...اون رو به اتاقي كه مخصوص خودش بود بردم و روي تخت قرارش دادم و به هال برگشتم.
مريم خانم هم خسته بود و خيلي زود براي خواب آماده شد.
سهيلا به خاطر عق زدنهاي پي در پي سر معده اش درد گرفته بود و وقتي شب كنارم خوابيد و اون رو در آ*غ*و*ش گرفتم زمانيكه به خواب رفت در خواب گاهي از درد ناله ميكرد...كم كم خودمم به خواب رفتم.
بار ديگه نيمه هاي شب لحظاتي خوابم سبك شد به آهستگي چشمم رو باز كردم...سهيلا هنوز در آ*غ*و*شم بود...حس كردم اميد كنار تخت ايستاده!!!
در تاريكي نيمه شب با نور كم يكي از چراغهاي حياط كه اندكي فضاي اتاق رو روشن كرده بود دقت كردم و ديدم درست مي بينم...اميد كنار تخت ايستاده و به من و سهيلا چشم دوخته بود!!!
به آهستگي از سهيلا فاصله گرفتم و گفتم:اميد جان؟!!!...چرا اينجا ايستادي؟!!!
سهيلا بيدار شد و با ديدن اميد در كنار تخت تعجب كرد و رو به من گفت:سياوش چرا معطلي؟!...ب*غ*لش كن بيارش بين خودمون بخوابه...
بار ديگه وقتي اميد رو در آ*غ*و*ش گرفتم از سرماي صورت و دست و پاش فهميدم مدت زمان زياديه كه كنار تخت ايستاده بوده!!!
صبح روز بعد همراه سهيلا به يك بيمارستان رفتيم و در آزمايشگاه اونجا به طور آزاد از سهيلا آزمايش خون گرفتن و يك ساعت بعد نتيجه رو به ما گفتن...بله حدس من و مريم خانم كاملا" درست بود...سهيلا باردار شده بود!
نميدونم به چه علت اما مسير بيمارستان تا ويلا رو در سكوتي سنگين كه در ماشين حكمفرما شده بود طي كرديم!
وقتي وارد ويلا شديم مريم خانم توي ايوان جلوي ويلا به انتظار ايستاده بود...با اشاره از من سوال كرد نتيجه چي بوده و منم با حركت سرم به او درست بودن حدسمون رو گفتم.
در اين لحظه اميد از درب ويلا خارج شد و به طرف سهيلا اومد و گفت:رفته بودين دكتر؟...تو ميخواي براي بابام يه بچه بياري؟
سهيلا با تعجب نگاهي به من و سپس به مادرش كرد...بعد خم شد و اميد رو ب*و*سيد و گفت:تواز كجا فهميدي؟!!!
اميد گفت:بابا و مريم جون توي ماشين با هم داشتن اينو ميگفتن...ديروزم لب دريا داشتن همين رو به همديگه ميگفتن...
سهيلا صورت اميد رو ب*و*سيد و گفت:آره عزيزم...چند وقت ديگه تو يه برادر يا يه خواهر كوچولو داري...
romangram.com | @romangram_com