#پرستار_مادرم_پارت_274

ماشين رو روشن كردم و دوباره به راه افتاديم.

سكوت عجيبي توي ماشين حكمفرما شده بود!

مريم خانم گفت:رسيديم چالوس امروز كه نميشه ولي فردا برو يه آزمايش خون بده...شايد داري بچه دار ميشي!

سهيلا با كلافگي و عصبانيت گفت:بس كن مامان...من فقط سرديم كرده الانم جاده حالمو خراب كرده...همين...

من حرفي نميزدم...اما منم مثل مريم خانم حدسم بر اين بود كه سهيلا باردار شده!

وقتي رسيديم به ويلا يكي دو ساعتي حال سهيلا خوب بود اما زمانيكه براي ناهار از بيرون كباب گرفتم و به ويلا برگشتم به محض اينكه مريم خانم كبابها رو روي ميز گذاشت سهيلا به شدت حالش بد شد و به سمت دستشويي دويد...

براي من و مريم خانم مسلم شد كه سهيلا حامله اس!

از مريم خانم خواهش كردم وقتي سهيلا ار دستشويي خارج شد حرفي در اين مورد به سهيلا نگه و اجازه بده فردا كه بردمش آزمايش بعد از نتيجه خودش متوجه موضوع بشه...احساس ميكردم سهيلا يا به علت معذورات اخلاقي در حضور مامانش و يا اينكه واقعا" از داشتن بچه در اون زمان راضي نيست...براي همين نميخواستم با ايجاد بحث بين اون و مريم خانم اعصابش تحريك بشه!

ساعتي بعد وقتي خواستم اميد رو براي گردش به ساحل ببرم سهيلا احساس كسالت و خستگي ميكرد و نتونست همراه ما بياد و ترجيح داد در ويلا بمونه.

اميد و مريم خانم رو به كنار ساحل بردم...اميد مشغول بازي با شن ها شده بود...شرايط آب وهوا و تا حدودي طوفاني بودن دريا اجازه ي آب بازي به اميد رو نميداد براي همين با ماسه ها سر خودش رو گرم كرده بود.

مريم خانم كنار من روي حصيري كه پهن كرده بوديم نشست و به آرومي گفت:آقا سياوش...مثل اينكه زياد خوشحال نيستي از اينكه سهيلا ميخواد برات يه بچه بياره؟!!!





59

در حاليكه هم به اميد و هم به امواج نسبتا" خروشان دريا چشم دوخته بودم گفتم:ناراحت نيستم اما خوشحالم نيستم...بچه ي اولم نيست كه ذوق زده بشم...از طرفي ما هنوز در مرحله ي حدس هستيم شايد اصلا"بچه ايي در كار نباشه...در ثاني احساس ميكنم خود سهيلا هم زياد از اين وضعيت راضي نيست...از همه ي اينها گذشته در حال حاضر اميد و بيماريش به قدري فكر من رو مشغول كرده كه جايي براي ذوق كردن واسه يه بچه ي ديگه باقي نمونده برام...نميدونم اگه واقعا"سهيلا باردار باشه واكنش اميد چيه؟...اميد شرايط روحي و رواني مناسبي نداره...ميترسم به سهيلا و يا حتي بچه ايي كه احيانا" تازه ميخواد شكل بگيره آسيب برسونه...

تمام اين صحبتها رو سعي داشتم با صدايي آهسته گفته باشم تا اميد متوجه نشه...اون هم همچنان مشغول شن بازي بود!


romangram.com | @romangram_com