#پرستار_مادرم_پارت_273

از حرف زدن من سهيلا هم بيدار شد و در حاليكه چشمهاش رو كمي مي ماليد گفت:سياوش ب*غ*لش كن بيارش روي تخت بين خودمون بخوابونيمش...حتما"تنهايي ترسيده اومده اينجا...

اميد رو ب*غ*ل كردم...از سردي دست و پاش فهميدم مدت زياديه كه كنار تخت ايستاده بوده...بنابراين سريع اون رو زير پتو قرار دادم و در آ*غ*و*ش گرفتمش...سهيلا هم به ما نزديكتر شد و به نوعي هر سه در آ*غ*و*ش همديگه به خواب رفتيم.

صبح كه بيدار شدم اميد هنوز توي ب*غ*لم خواب بود ولي سهيلا توي اتاق نبود...از سر و صدايي كه مي اومد فهميدم به آشپزخانه رفته و احتمالا" در حال تهيه ي صبحانه بود.

به آرومي از كنار اميد بلند شدم و حوله ام رو برداشتم و به حمام رفتم.

زمانيكه سر ميز توي آشپزخانه به همراه سهيلا مشغول خوردن صبحانه بودم اميد هنوز بيدار نشده بود...از سهيلا خواستم براي اينكه توي خونه با اميد تنها نباشن با مادرش تماس بگيره و بخواد كه چند روزي مريم خانم به اونجا بياد.

اون روز بعدازظهر اميد رو پيش دكترش برديم و ماجرا رو زمانيكه اميد در اتاق ديگه ايي سرگرمش كرده بودن براي دكتر تعريف كرديم...دكتر معتقد بود اميد بايد مراحل درمانش رو طي كنه و روند درمان به طور طبيعي كند صورت ميگرفت و ما فقط بايد صبور باشيم و مراقب...روي كلمه ي مراقب تاكيد زيادي ميكرد و خواست داروهاي جديدي كه براي اميد تجويز ميكنه حتما" مرتب و سروقت بهش داده بشه و سهيلا كه در اين مدت نهايت همكاري و محبت رو كرده بود باز هم قول مساعدت داد.

آخر اون هفته چند روز تعطيلي بود كه پيشنهاد دادم حالا كه مريم خانم هم اومده بهتره همه با هم چند روزي به شمال بريم...

سهيلا پذيرفت و مريم خانم هم بعد از اينكه كلي بهش اصرار كرديم راضي شد در اين سفر ما رو همراهي كنه...اما اميد اصلا"حرفي نميزد...از وقتي داروهاش تغيير كرده بود ساكت تر از قبل شده بود...نه شكايتي داشت و نه حرفي ميزد...درست مثل يك رباط شده بود كه هر چي ميگفتيم و ميخواستيم بدون هيچ جنجالي انجام ميداد و اين بيشتر باعث نگراني من بود چرا كه احساس ميكردم اميد رنج و عذاب روحي شديدي رو داره تحمل ميكنه اما قدرت بيان نداره...دلم ميخواست تمام ثروتم رو از من ميگرفتن اما اميد رو با خصوصيات چند ماه قبل كه بچه ايي شاد و شيطون بود به من برگردونده ميشد...ولي اين ديگه از محالات شده بود و من تا به كي بايد اين وضعيت رو براي دردانه ام تحمل ميكردم فقط خدا ميدونست و بس!

قرار شد براي دوري از ترافيك جاده صبح زود حركت كنيم.

شب قبل از حركت حال و شرايط جسماني سهيلا كاملا" بهم ريخته بود!...فشارش افت داشت و دائم حالت تهوع بهش دست ميداد كه حسابي كلافه اش كرده بود و از اونجايي كه به گفته ي خودش در خوردن هندوانه زياده روي كرده بود مريم خانم معتقد بود احتمالا" دچار سردي مزاج شده و اون شب با خوردن عرق نعنا و نبات تا صبح سر كرد!

مسير تهران تا چالوس هم تا به مقصد برسيم دائم مجبور بودم به علت شرايط سهيلا ماشين رو متوقف كنم!

در يكي از توقفها وقتي سهيلا از ماشين پياده شد خواستم منهم پياده بشم كه مريم خانم به آهستگي گفت:فكر ميكنم سهيلا حامله باشه...اين حالت تهوع ها يك كمي ديگه غيرعادي شده...هر قدرم هندونه اذيتش كرده بوده ديگه تا الان نمي تونه اثر اونها وادار به تهوع بكنش...

برگشتم و به مريم خانم كه روي صندلي عقب نشسته بود نگاه كردم...متوجه ي اميد شدم كه سرش روي پاي مريم خانم قرار داشت و به خواب رفته بود...گفتم:خودمم كم كم داشتم به همين نتيجه مي رسيدم...

در اين لحظه سهيلا درب ماشين رو باز كرد و در حاليكه با دستمال جلوي دهنش رو گرفته بود روي صندلي جلو نشست و با كلافگي گفت:اه...اين راه لعنتي چرا تموم نميشه؟...اين پيچ و خمهاي هزارچم ديگه داره ديوونه ام ميكنه...اون از ديشب كه تا صبح نخوابيدم...اينم از الان كه اينجوري با هر پيچ جاده حالم بد ميشه...

مريم خانم گفت:سهيلا تو كه هيچ وقت سابقه نداشته توي ماشين حالت بد بشه...سردي مزاجتم بابت هندونه خوردن هر چي بوده تا الان ديگه بايد تموم شده باشه...نكنه اين عق زدنهات مال چيز ديگه باشه؟

سهيلا سكوت كرد و برگشت به سمت عقب و مادرش رو نگاه كرد و سپس نگاهي هم به من انداخت بعد بدون اينكه حرفي بزنه به حالت عادي نشست و كمربندش رو بست!


romangram.com | @romangram_com