#پرستار_مادرم_پارت_272
و بعد درب اتاقش رو محكم بهم كوبيد و بست!
سهيلا كه در حال خشك كردن دستهاش با دستمال بود نگاه نگرانش رو به سمت من امتداد داد و سپس سمت اتاق خواب اميد رفت.
بلافاصله گفتم:سهيلا..دنبالش نرو...ولش كن...حالا كه ميخواد توي اتاق خودش بخوابه بگذار بخوابه...اصلا" اينطوري بهتره...اگه بري پيشش ممكنه ازت بخواد شب پيش اون بخوابي...
سهيلا ايستاد و گفت:راضيش ميكنم بياد پيش خودمون بخوابه...واقعيتش خودمم يك كم ميترسم پيش اميد تنها بخوابم...
. لزومي نداره راضيش كني...ميدوني كه خيلي لجبازه...ولش كن احتمالا" خودش تا نيم ساعت ديگه مياد بيرون.
سهيلا با نگراني سرش رو به علامت قبول حرف من تكان داد سپس روي راحتي نزديك درب اتاق اميد نشست.
ساعتي بعد وقتي خواستيم براي خواب آماده بشيم سهيلا با احتياط به اتاق اميد رفت و وقتي بيرون اومد گفت كه اميد به خواب رفته...
زمانيكه روي تخت دراز كشيدم به سهيلا كه در حال عوض كردن لباس و پوشيدن لباس خوابش بود نگاه ميكردم...متوجه بودم كه با وجود جراحتي كه به دستش وارد شده هنوز دستش درد ميكنه...از روي ميز آرايش دو قرص مسكن برداشت و با ليوان آبي اونها رو خورد!
وقتي روي تخت كنارم دراز كشيد در آ*غ*و*ش گرفتمش و به چشمهاش نگاه كردم...نوعي اضطراب و نگراني خاص در چشمهاش موج ميزد...بنابراين گفتم:نگران نباش...فردا ميبريمش پيش دكترش و تموم ماجرا رو ميگيم...حتما" دكترش راه چاره ايي براي اين وضع پيشنهاد ميكنه...مطمئن باش نميگذارم ديگه اين وضع تكرار بشه...هر قدر كه عاشق اميدم مطمئن باش تو هم برام مهمي و وجودت برام ارزش داره...
سهيلا حرفي نميزد اما از اشكي كه توي چشمهاي جذابش جمع شده بود بغض غصه و وحشت ناخواسته اش رو احساس ميكردم...
ب*و*سيدمش و دوباره تكرار كردم:نگران نباش...بهت قول ميدهم مراقب تو هم باشم...نميگذارم توي خونه تنها بموني باهاش...حداقل تا وقتي مطمئن نشدم از وضعيتش نميگذارم تنها باشين توي خونه...
ساعتي بعد هر دو به خواب رفتيم...
نيمه هاي شب حدودساعت3بود كه نميدونم به چه علتي اما بيدار شدم!
همونطور كه سرم روي بالشت بود براي لحظاتي احساس كردم صداي نفس كشيدني غير از صداي نفس سهيلا رو دارم ميشنوم!!!...سرم رو از روي بالشت بلند و به سهيلا نگاه كردم...خواب بود و بدنش از زير پتو بيرون مونده بود...پتو رو روي سهيلا كشيدم و وقتي خواستم اون رو درآ*غ*و*ش بگيرم باز هم همون صداي نفس كشيدن به گوشم رسيد!!!...اما اين بار واضح تر!!!
سرم رو برگردوندم و ديدم اميد در فاصله ي بسيار كمي از تخت كنار من ايستاده و به من نگاه ميكنه!!!
گفتم:اميدجان...اينجا چيكار ميكني پسرم؟!!!...كي اومدي توي اين اتاق؟!!!...چرا اينجا وايسادي؟!!!
romangram.com | @romangram_com