#پرستار_مادرم_پارت_271

با سر جواب مثبت به سوال اميد دادم...

اميد ادامه داد:پس برو..درب اتاقم ببند...

نميدونم به چه علت ولي با شنيدن اينكه اميد ميخواست از اتاق بيرون برم و درب رو هم ببندم اضطراب بار ديگه به وجودم چنگ انداخت!

لحظاتي به اميد كه نگاه منتظرش روي من ثابت مونده بود خيره شدم و بعد با جديت گفتم:نه...درب اتاق بسته نميشه...ميرم شام بخورم...اما درب اتاق رو نمي بندم...راستي سهيلا تو خودت شام خوردي؟

سهيلا كه به صورت اميد خيره بود نگاهش رو به سمت من امتداد داد و گفت:نه...خودت كه ميدوني من هميشه منتظر ميشم شبها باهم شام بخوريم...

با اينكه ميدونستم اميد در اون لحظه دوست نداره سهيلا از كنارش دور بشه گفتم:پس بلند شو تو هم بيا با هم شام بخوريم...بعد برگرد پيش اميد...اميد كه ميدونم شامش رو خورده ولي اگه دوست داره بياد سه تايي با ما دوباره شام بخوره...اگرم دوست نداره بياد پس منتظر بمونه تا ما شاممون رو بخوريم...

اميد با عصبانيت دست سهيلا رو رها كرد و سپس سرش رو به زير پتو برد و حرفي نزد!

با اشاره به سهيلا گفتم از كنار اميد بلند بشه و همراه من به آشپزخانه بياد.

سهيلا با ترديد و به آهستگي از كنار اميد بلند شد و به سمت درب اتاق اومد...

صداي عصباني اميد كه از زير پتو حرف ميزد به گوش رسيد:هر دوتاتون برين...درب اتاقم ببندين...نميخوام هيچكدومتون اينجا باشين...

با جديت گفتم:اگه ميخواي اينجا تنها بخوابي بهتره برگردي توي اتاق خودت...چون اينجا اتاق خواب تو نيست.

سهيلا به من اشاره كرد كه اينطوري با اميد صحبت نكنم و سپس با فشار ملايم كف دستش به سينه ام من رو به سمت درب اتاق فرستاد...زمانيكه از اتاق خارج ميشديم سهيلا قبل از اينكه درب اتاق رو ببنده رو كرد به اميد و گفت:شام رو كه خورديم سه تايي با هم همين جا ميخوابيم...باشه عزيزم؟

اميد پاسخي نداد!

به همراه سهيلا وارد آشپزخانه شدم و با اينكه سهيلا مقدار زيادي غذا برام توي بشقاب كشيده بود اما اشتهايي به خوردن نداشتم!...اون شب با شنيدن اصل واقعيت ماجراي صبح حالا نگرانيم مضاعف شده بود...واقعا" چرا اميد به سهيلا صدمه زده بود؟!!!...بايد با دكترش صحبت ميكردم...خدايا اين گرفتاريهاي من پس كي تموم ميشه؟

سهيلا هم اشتهايي به غذا نداشت و خيلي زود سير شد.بعد از غذا ظرفها رو در ماشين ظرفشويي قرار داد ومشغول انجام بعضي كارها در آشپزخانه بود و من در هال روي راحتي نشسته بودم...به ظاهر تلويزيون تماشا ميكردم اما در واقع فكر و ذهنم هزار جاي ديگه بود به غير از موضوع در حال پخش از تلويزيون!

در اين لحظه درب اتاق خواب ما باز شد و اميد با حالتي عصبي بالشت و پتوش رو كه روي زمين كشيده ميشد به دست گرفته و به اتاق خودش رفت و با صدايي بلند گفت:نميخوام توي اتاق شما بخوابم...ميخوام توي اتاق خودم بخوابم...سهيلا جونم نميخوام بياد پيشم بخوابه...


romangram.com | @romangram_com