#پرستار_مادرم_پارت_270

در حاليكه اميد رو در آ*غ*و*ش داشتم روي يكي از راحتيها نشستم و اميد بدون اينكه حرفي بزنه و يا اعتراضي بكنه همچنان سرش روي شونه ام بود...صداي نفسهاش توي گوشم مي پيچيد و ضربان قلبش رو به وضوح احساس ميكردم.

خدايا...اميد تنها فرزند منه...چرا بايد اينطوري دچار بيماري رواني بشه؟...چرا بايد اين اتفاقات يكي بعد از ديگري زندگي من رو دستخوش حوادث بكنه؟....حوادثي كه واقعا" تحمل و هضمش براي هر انساني چه بسا غيرقابل باور هم باشه؟...اما من اينطوري درگير باشم...بسان انساني كه توي يك درياي طوفاني دائم در حال دست و پنجه نرم كردن با موجهاي سهمگين هست و دائم اون رو در خودشون غرق ميكنن و باز تلاش ميكنه تا با شنا لحظاتي سرش رو از آب بيرون نگه داره تا فقط نفسي بكشه براي زنده موندن...آيا اين انصاف بود كه من اينقدر درگير باشم؟

سهيلا به طرفم اومد و به آرومي دستي روي سر اميد كشيد و گفت:اميد جان...نكنه ميخواستي بري دستشويي كه بيدار شدي...آره عزيزم؟

اميد با حركت سر پاسخ منفي به سهيلا داد و ديگه حرفي نزد!

شروع كردم به نوازش كمر اميد و در همون حال گفتم:روي تخت تو جا فقط براي تو هست...سهيلا جون اگه بخواد كنار تو بخوابه سختشه...نمي تونه راحت بخوابه...امشب تو هم بيا توي اتاق ما سه تايي روي تخت بخوابيم...باشه پسرم؟

اميد پاسخي نداد...

سهيلا خم شد و در حاليكه صورت اميد رو مي ب*و*سيد گفت:آره...سه تايي روي يه تخت گنده ميخوابيم...خيلي خوبه...مگه نه اميد جون؟

اما اميد باز هم حرفي نزد!!!

به سهيلا گفتم:تو برو بالشت وپتوي اميد رو ببر توي اتاق ما...جاي اون رو روي تخت بين خودمون درست كن تا من بيارمش...

سهيلا بلافاصله به اتاق اميد رفت وچيزهايي كه اميد لازم داشت رو برداشت و به اتاق خواب خودمون برد و روي تخت رو آماده كرد...ميتونستم درك كنم از اينكه خواستم اميد در اتاق پيش ما بخوابه سهيلا هم خيلي راضي تر شده...اينطوري خودمم خيالم تا حد زيادي راحت شد چرا كه با توجه به حرفهايي كه سهيلا از اتفاق صبح گفته بود نميتونستم در اون شب تصميم ديگه ايي بهتر از اين بگيرم!

به آرومي از روي راحتي بلند شدم و در حاليكه هنوز اميد در آ*غ*و*شم بود به اتاق خواب رفتم و اون رو روي تخت قرار دادم.

سهيلا روي اميد رو با پتو پوشاند و كنارش به حالت نيمه درازكش قرار گرفت و شروع كرد به دست كشيدن روي سر و موهاي اون...

كتم رو از تنم درآوردم و كراواتم رو باز كردم و اونها رو روي صندلي جلوي ميزآرايش گذاشتم...وقتي ميخواستم از اتاق خارج بشم شنيدم سهيلا به آرومي روبه اميد گفت:بابا شام نخورده...برم براش غذاشو آماده كنم دوباره برميگردم پيشت ميخوابم...باشه عزيزم؟

برگشتم وبه هر دوي اونها نگاه كردم...

اميد چشمهاش رو باز كرد وبا دو دست كوچكش دست سهيلا رو گرفت و گفت:نه...نه...پيشم بمون...

و بعد رو كرد به من و گفت:شما خودت ميتوني شام بخوري مگه نه؟


romangram.com | @romangram_com