#پرستار_مادرم_پارت_269
سهيلا كه هنوز گريه ميكرد سرش رو به سينه ي من فشرد و گفت:سياوش...وقتي من عاشقتم ميخوام يه ذره هم تو عاشقم باشي...اين حق منه كه اين رو از تو بخوام...من زنتم مگه نه؟...ولي تو اينقدر كه عاشق اميد هستي در عوض من هيچ ارزش و جايگاهي براي تو ندارم جز يه پرستار براي بچه ات و شايدم معشوقه ات...نه يه همسر...تو امروز فقط نگران اميد بودي...نگران بودي نكنه سر اميد بلايي اومده باشه...حتي يك درصدم به من فكر نكردي نگرانمم نبودي...در حاليكه فرصت ندادي من برات توضيح بدهم كه همون اميد باعث بريدگي دست من شد...
از شنيدن جمله ي آخر سهيلا سوزشي در ستون فقراتم احساس كردم...خداي من...باورم نميشد!!!
صورت سهيلا رو با دو دست گرفتم وبه چشمهاي اشك آلودش نگاه كردم و ناباورانه گفتم:چي؟!!!...يعني اميد با چاقو به تو...
سهيلا سرش رو به علامت تاييد حرف من تكون داد و گفت:آره...چاقو رو گذاشته بودم روي ميز آشپزخونه و تا خواستم مرغ رو از يخچال بيرون بيارم اميد چاقو رو برداشت...اول فكر كردم ميخواد چاقو رو به من بده...وقتي دستم رو دراز كردم تا چاقو رو ازش بگيرم با شدت اون رو كشيد روي دستم...سياوش...اميد وقتي اين كار رو كرد اصلا" توي حال خودش نبود...چون بعدش وقتي خوني كه از دستم سرازير شده بود رو ديد به شدت ترسيد و شروع كرد به گريه كردن...سياوش...اميد چرا به من حمله كرد؟...چرا؟!!!
و بعد دوباره به گريه افتاد...
سهيلا رو سخت در آ*غ*و*ش گرفته بودم و مات و بهت زده به نقطه ايي خيره بودم!
در اين لحظه درب اتاق خواب اميد باز شد و در حاليكه بليز وشلوار خواب به تنش بود و چهره اش نشون ميداد كه از خواب بيدار شده رو به سهيلا گفت:سهيلا جون شب مياي پيش من بخوابي؟...
58
سهيلا با حركتي سريع خودش رو از آ*غ*و*ش من بيرون كشيد و صورت خيس از اشكش رو پاك كرد و گفت:آره عزيزم...ميام...چرا بيداري شدي؟!
اميدجوابي نداد و فقط با حالتي خواب آلود شروع كرد به ماليدن چشمهاش...
از آشپزخانه خارج شدم و به طرف اميد رفتم...به آهستگي اون رو از روي زمين بلند كردم و در آ*غ*و*شم گرفتم و گفتم:حالت خوبه پسرم؟
اميد با حركت سر پاسخ مثبتي به من داد و بعد سرش رو روي شونه ام گذاشت...
چقدر سبك شده بود...ميدونستم اشتهاش مدتهاست كم شده و اين لاغر شدن و كم شدن وزنشم به علت بي اشتهايي هاي چند ماه اخيرش بود!
با اينكه همراه با داروهاي اعصابي كه دكتر براش تجويز كرده بود دارويي هم جهت تقويت اشتها براش نوشته و سهيلا هميشه داروهاش رو سر وقت بهش ميداد اما اشتهاي اميد تغيير نكرده بود!
romangram.com | @romangram_com