#پرستار_مادرم_پارت_268

. خفه شو سهيلا...مادر من يك بيمار بستري فلج بود بعدشم سكته مغزي كرد و هيچ حركتي نداشت...خودت كه اينارو خوب ميدوني...اميد به راحتي ميتونست سر اون هر بلايي بياره...چرا شعورت نميرسه كه اگه اون اتفاق هم افتاد فقط و فقط به خاطر علاقه ايي بود كه اميد به تو داشت و ناراحت بود از اينكه تو به مامان داري رسيدگي ميكني و براي اون وقت كمتري ميگذاري...

صداي سهيلا بر خلاف من آروم اما عصبي بود و گفت:نخير...نخير...سياوش چرا سعي نميكني پرونده ي پزشكي پسرت رو يك بار با دقت بخوني؟!!...اون روانيه...يك بيمار رواني...كشتن مادربزرگشم هيچ ربطي به علاقه اش نسبت به من نداشته!

با صدايي بلند فرياد كشيدم:بسه ديگه...خفه ميشي يا خفه ات كنم؟

در اين لحظه درب اتاق اميد باز شد و مسعود و پشت سرش اميد از اتاق خارج شدن...

سهيلا چشمانش از اشك پر شد و به سمت اتاق خواب رفت و وارد شد و درب رو هم محكم بست!

اميد نگاه حاكي از خشمي به من كرد و بعد به طرف اتاق خواب رفت و داخل شد.

مسعود لحظاتي به من نگاه كرد و با طعنه گفت:داشتي طلبت رو از سهيلا وصول ميكردي كه اينطوري سرش داد ميكشيدي؟...مردحسابي به جاي دست درد نكنه گفتنت به اونه...حالا كه الحمدلله هر دو تاشون سالم برگشتن خونه...دستش بريده خوب با اينهمه خوني كه داريم ميبينيم حتما خودشم شوك بوده يادش رفته تلفن كنه...اين كه ديگه اينهمه بچه بازي نداره...دنيا كه به آخر نرسيده...

با عصبانيت به مسعود نگاه كردم و گفتم:تو اگه بفهمي من توي همين يك ساعت چقدر اعصابم خورد شده الان نميخواي كه آروم باشم...دستش رو بريده بعدش رفتن درمانگاه من احمقم بيخبر گذاشته...اومدم خونه و ديدن اين وضعيت توي آشپزخونه به مرز جنون رسونده من رو...باور كن فكر كردم اميد سر خودش بلايي آورده...حالا هم كه دارم باهاش حرف ميزنم يه مشت خزعبلات تحويلم ميده...

مسعود به طرفم اومد و گفت:خيلي خوب بسه...الان عصبي هستي...برگرد شركت...منم بايد برگردم به كارم برسم...اونطوري كه تو تلفن زدي و حرف زدي ولله منم داشتم سكته ميكردم...بسه ديگه...حالا كه به خير گذشته...بيا بريم بيرون...شب كه برگشتي خونه آروم شدي تا اون موقع...سهيلا هم الان حتما" درد و خونريزي دستش عصبيش كرده...فعلا" جلوي چشم هم نباشيد بهتره...شب كه اومدي خونه از دلش دربيار...

و بعد بازوي من رو گرفت و هر دو از خونه خارج شديم.

تا شب كه برگردم خونه ديگه حوصله ي انجام هيچ كار و ملاقاتي رو در شركت نداشتم و از خانم افشار خواستم هيچ تلفن و ملاقاتي رو براي من ترتيب نده...تمام ساعات در دفترم نشسته بودم و به رفتارم فكر ميكردم...حق اون برخورد رو با سهيلا نداشتم...اون واقعا" توي زندگيم داره تمام تلاشش رو ميكنه كه من آرامش داشته باشم...مصمم شدم كه شب دلجويي مناسبي از اون به عمل بيارم و عذرخواهي كنم به همين خاطر در راه برگشت هديه ي قابل توجهي براش تهيه كردم و به همراه يك سبد بزرگ از گلهاي مورد علاقه اش به خونه برگشتم.

ساعت نزديك10:30بود كه رسيدم خونه...وقتي زنگ زدم و درب هال رو باز كرد برعكس هميشه چهره اش به شدت گرفته و هنوز رنگ پريده بود...وقتي سبدگل و هديه رو بهش دادم با صدايي گرفته تشكر كرد و اونها رو روي ميز ناهارخوري گذاشت و به آشپزخانه برگشت!

حق داشت دلخور باشه...به دنبالش وارد آشپزخانه شدم و گفتم:سهيلا؟...معني اون سبدگل و جعبه ي كوچيك هديه ايي كه برات گرفتم رو فهميدي يا بايد با كلام صريح هم بابت رفتار امروزم عذرخواهي...

به ميون حرفم اومد و گفت:سياوش...من نيازي به عذرخواهي ندارم...من فقط ميخوام بدونم چقدر براي تو ارزش دارم؟...زنتم يا فقط به چشم پرستار مادرت و حالا هم بعد از مرگش به چشم پرستار پسرت و يك معشوقه داري نگاهم ميكني؟...ميخوام بدونم اصلا" واقعا" من براي تو جايگاه يه همسر رو دارم يا...

و بعد به گريه افتاد!

به طرفش رفتم و با تمام ممانعتي كه ميكرد در آ*غ*و*ش گرفته و ب*و*سيدمش و گفتم:سهيلا...اين حرفها چيه ميزني ديوونه؟...حتما" بايد اعتراف كنم؟...يعني خودت نميدوني كه اگه تو توي اين چند ماهه اخير كنارم نبودي به چه فلاكتي افتاده بودم؟...هان؟


romangram.com | @romangram_com