#پرستار_مادرم_پارت_266

با نگاهي سريع به سر تا پاي سهيلا بلافاصله دست باندپيچي شده اش رو ديدم!

اميد رو به آهستگي روي زمين گذاشتم و گفتم:هيچ معلوم هست كجا رفتين؟!!...دستت چي شده؟!!

سهيلا درب هال رو بست و مانتو و روسريش رو به جالباسي آويزان كرد...ضعف و بيحالي زيادي در رفتارش ميديدم!!!

جوابم رو نداد و به هال وارد شد و روي اولين راحتي كه بهش رسيد نشست و سرش رو به پشت اون تكيه داد و چشمهاش رو بست!

مسعود لباسش رو كه در اثر حركت چند دقيقه پيش من نامرتب شده بود صاف كرد و به سمت اميد رفت و اون رو در آ*غ*و*ش گرفت و به هال برگشت و با نگاهي پرسشگر و متعجب به سهيلا خيره شد!

از اينكه اميد سالمه خوشحال بودم اما ديدن دست باندپيچي شده ي سهيلا و اينكه با بيخبر گذاشتن من از ماجرايي كه نميدونستم چي بوده و حالا سكوتش كلافگيم نه تنها از بين نرفته بود كه شدت هم گرفت!

با صدايي عصبي در حاليكه به سهيلا نگاه ميكردم گفتم:مثل اينكه دو تا سوال كردم...چرا حرف نميزني؟!

سهيلا به همون حالتي كه نشسته بود حتي چشمهاش رو باز هم نكرد و گفت:رفته بودم كلينيك دستم رو بخيه بزنن...

. خوب نمي تونستي از همون خراب شده ايي كه رفته بودي يه تلفن به من بزني كه اينقدر نگران نشم؟...هيچ ميدوني چقدر اعصابم ريخته به هم؟...تو اصلا حاليت ميشه كه من چطوري مسير شركت تا خونه رو اومدم؟...وقتي هم اومدم خونه اينهمه خون توي آشپزخونه بود...ميفهمي چه اعصابي از من خورد شده يا نه؟

صداي من به فرياد شبيه شده بود!!!

مسعود در حاليكه اميد رو در آ*غ*و*ش داشت به سمت اتاق خواب اميد رفت و در همون حال رو به من گفت:يه ذره آرومترم ميتوني حرف بزني...

و در ضمني كه وارد اتاق اميد ميشد به سهيلاگفت:تو هم نشين اينجا...بلند شو برو يه ليوان آب قند براي خودت درست كن...با اين خوني كه از دستت رفته معلومه هم فشارت افتاده هم قند خونت...

و بعد وارد اتاق شد و درب رو هم بست.

فهميدم مسعود براي دور كردن اميد از جو پيش اومده اين كار رو كرد.

رو كردم به سهيلا و گفتم:با يه بي احتياطي كه معلوم نيست ميخواستي چه غلطي بكني ببين چه صدمه ايي به خودت زدي...چه اعصابي از من خورد كردي...مگه تو بچه ايي؟ يا تا حالا با چاقو كار نكرده بودي كه اينطوري زدي دستت رو بريدي؟...اونم اينطوري كه اينهمه خون از دستت رفته...حالا چند تا بخيه زدن؟

هنوز چشمهاش بسته و سرش به پشت راحتي تكيه داده شده بود و در همون حال گفت:9تابخيه خورده...


romangram.com | @romangram_com