#پرستار_مادرم_پارت_265
. نميدونم...نميدونم...
. از اميد و سهيلا خبر نداري؟!!...اون دو تا الان كجان؟!!!
. لامذهب نميدونم...نميدونم كه دارم ديوونه ميشم...اگه ميدونستم كه اين حالم نبود...
. خوب زنگ بزن به موبايل سهيلا...
. موبايلش اينجاس...همراهش نبرده!
و به ميز وسط هال اشاره كردم.
مسعود متحيراما با احتياط طوريكه پاش روي خونها نره از آشپزخانه خارج و رد قطرات خون رو گرفت و متوجه شد كه قطرات تا اتاق خواب من و سهيلا امتداد يافته و سپس قطع شده!!!
جلوي درب اتاق خواب ايستاد و رو كرد به من و با صدايي مضطرب گفت:سياوش؟!!!...نكنه براي سهيلا اتفاقي افتاده؟!!!...نكنه اميد به سهيلا صدمه زده باشه؟!!!
با فرياد گفتم:خفه شو مسعود...خفه شو...امكان نداره اميد به سهيلا صدمه بزنه...اون عاشق سهيلاست...
مسعود به طرف من اومد و رو به روي من ايستاد و گفت:سر من فرياد نكش مرد حسابي...خودتم خوب ميدوني كه اميد چه مشكلي داره...اينهمه خون توي آشپزخونه و بعدم قطرات خون تا اتاق خواب...اون چاقويي كه كف آشپزخونه افتاده...جاي پاها...بلايي كه قبلا" اميد سر مادرت آورده...همه و همه نشون ميده ممكنه اميد باز ناخواسته دسته گلي به آب داده...ولي ايندفعه با متكا نبوده بلكه با چاقو بوده...اونم سر سهيلاي بدبخت...
به قدري از شنيدن حرفهاي مسعود عصبي شده بودم كه بي اراده يقه ي اون رو گرفتم و كوبيدمش به ديوار و گفتم:اميد سر خودش بلا بياره سر سهيلا بلا نمياره...اينو مطمئنم...
مسعود خواست حرفي بزنه كه صداي چرخيدن كليد در قفل درب هال سبب شد نگاه مضطرب و متعجب هر دوي ما به سمت درب هال خيره بمونه!!!
درب هال به آرومي باز شد و اميد سپس سهيلا پشت سرش وارد هال شدند!!!
از ديدن اميد كه سالم هست بي نهايت خوشحال شدم و يقه ي مسعود رو رها كردم و به سمت اونها رفتم...
چند روزي بود كه اميد چوبهاي زيرب*غ*لش رو به گفته ي دكتر كنار گذاشته بود...وقتي به اميد رسيدم سريع در آ*غ*و*ش گرفتمش و از روي زمين بلندش كردم و گفتم:كجا بودين؟!!!
و بعد به سهيلا نگاه كردم!...رنگش به شدت پريده بود!!!
romangram.com | @romangram_com