#پرستار_مادرم_پارت_264

موبايل سهيلا روي ميز وسط هال بود...

قطرات بزرگ خون كه روي سراميكهاي هال و فرشها تا اتاق خواب رفته بود رو دنبال ميكردم...اما توي اتاق خواب قطرات تموم ميشدن!!!

درمونده و نگران با مسعود تماس گرفتم و به محض اينكه گوشي رو برداشت گفتم:مسعود سريع خودت رو برسون خونه ي من...فقط عجله كن...دارم ديوونه ميشم...





57

مسعود كمي مكث كرد و بعد گفت:چته سياوش؟!!!

. بلند شو بيا اينجا...همين الان...

. باشه ميام ولي حداقل بگو چه مرگت شده؟!!...يكباره زنگ زدي فقط داري ميگي بلند شو بيا...باشه ميام ولي حداقل بگو چي شده؟!!...با سهيلا دعوات شده؟...اميد حالش خوبه؟

. مسعود سوال نكن...فقط بلند شو بيا...

جمله ي آخرم رو تقريبا" با فرياد گفتم و بعد هم گوشي رو قطع كردم!

مثل ديوونه ها توي خونه راه ميرفتم و هر بار كه به كف آشپزخانه چشمم مي افتاد اعصابم بيشتر تحريك ميشد!

خونه ي جديدي كه گرفته بودم با منزل و محل كار مسعود فاصله ي كمي داشت به همين خاطر كمتر از20دقيقه بعد وقتي مسعود زنگ زد و از آيفون تصويري صورتش رو ديدم بلافاصله درب رو باز كردم...درب هال رو هم باز گذاشتم و خودم هنوز كلافه و سردرگم توي هال از يك طرف به طرف ديگه حركت ميكردم!

مسعود وقتي وارد هال شد و درب رو بست با نگاهي كنجكاو و گيج به اطراف هال نظري انداخت و بعد از سلام كوتاهي كه كرد گفت:بچه ها كجان؟!!!...سهيلا...اميد...چرا هيشكي خونه نيست؟!!!...اين وقت روز تو توي خونه چيكار ميكني؟!!

بازوي راستش رو گرفتم و اون رو به سمت آشپزخانه هدايتش كردم و گفتم:مسعود اينجا رو نگاه كن...دارم ديوونه ميشم...ايندفعه ديگه نميدونم چه خاكي توي سرم ريخته شده...

مسعود به آهستگي بازوش رو از دست من خارج كرد و با احتياط وارد آشپزخانه شد و به خونهايي كه روي ميز و كف آشپزخانه ريخته شده بود نگاهي كرد و بعد با تعجب به من خيره شد و گفت:يا امام رضا!!!...اين خونها چيه؟!!!


romangram.com | @romangram_com