#پرستار_مادرم_پارت_263
اوايل هفته ي كاري بود و وقتي به شركت رسيدم بعد از انجام كارهاي اوليه حدود ساعت10بامنزل تماس گرفتم...برخلاف هميشه هيچكس پاسخگوي تلفن نشد!!!
به هيچ وجه سابقه نداشت سهيلا بيخبر و بدون اطلاع من به جايي بره...حتي براي خريد جزئي هم كه از خانه خارج ميشد حتما با من تماس ميگرفت!
چند بار ديگه توسط خانم افشار با منزل تماس گرفتم اما كسي پاسخگو نبود!
در نهايت از خانم افشار خواستم تا با موبايل سهيلا تماس بگيره و به محض برقراري تماس به اتاق من پارالل كنه...اما خانم افشار دقايقي بعد به اتاق من وارد شد و گفت هيچكس به تلفن همراه هم پاسخگو نيست!
تمام وجودم رو بار ديگه اضطراب فرا گرفت!!!
با اينكه اميد در اين مدت نشون داده بود آرامش نسبي در اثر خوردن داروها و مراقبت سهيلا كسب كرده اما به هر حال با توجه به بيماريش و تجربه ي تلخ چند ماه پيش اضطراب من بي علت نمي تونست باشه!
نتونستم ديگه در شركت دوام بيارم...با عجله به سمت خونه حركت كردم.
وقتي رسيدم زنگ درب رو زدم اما باز هم كسي پاسخگو نبود...با عجله وارد كوريدور و سپس آسانسور شده و به طبقه ي مورد نظر رفتم و با كليد درب خونه رو باز كردم...همه جا سكوت بود!!!
به اطراف نگاهي انداختم...هيچكس توي خونه نبود!!!
وارد آشپزخانه شدم...واي خداي من!!!...اين خون چيه؟!!!
با صداي بلند سهيلا و اميد رو صدا كردم...اما كسي پاسخگو نبود!!!
خون زيادي روي سراميكهاي كف آشپزخانه ريخته شده بود...چاقوي بزرگ آشپزخانه به خون آغشته و روي زمين افتاده بود...
جاي دمپايي هاي سهيلا و پاهاي كوچك اميد رو كه به روي خونها راه رفته بودند رو ميتونستم تشخيص بدهم!!!
اعصابم به شدت بهم ريخته بود...
نمي تونستم تصور اتفاق ناگوار ديگه ايي رو در ذهنم داشته باشم!
كلافه و دستپاچه دوباره جاي جاي خونه رو گشتم...
romangram.com | @romangram_com