#پرستار_مادرم_پارت_262
از روي تخت بلند شدم و لباسم رو پوشيدم و از اتاق بيرون رفتم.
فكر ميكردم بايد سهيلا در آشپزخانه باشه اما با كمال تعجب ديدم روي يكي از راحتي هاي هال در حاليكه اميد در آ*غ*و*شش است هر دو به خواب رفته اند!!!
وقتي درب اتاق خواب رو بستم از صداي بسته شدن درب سهيلا به آرومي چشمهاش رو باز كرد...خستگي از جاي نامناسبي كه خوابيده بود كاملا" در چهره اش هويدا بود!
با اينهمه از ديدن من لبخندي به لب آورد!
به طرفش رفتم و خم شدم و ب*و*سيدمش و به آهستگي گفتم:چرا اينجوري اينجا خوابيدين؟!!!
با صدايي آهسته طوريكه اميد بيدار نشه گفت:ديشب نصفه هاي شب احساس كردم اميد از اتاقش اومده بيرون...آروم از كنار تو بلند شدم اومدم بيرون ديدم داره تنهايي توي هال راه ميره...وقتي من رو ديد گريه اش گرفت...خواستم ببرمش توي اتاقش قبول نكرد خواستم بيارمش پيش خودمون توي اتاق بخوابونمش بازم قبول نكرد و گفت اصلا" نميخواد بخوابه و فقط ميخواد توي ب*غ*لم بگيرمش...به نظرم ترسيده بود...گرفتمش توي ب*غ*لم و اينجا نشستم براش قصه گفتم...بعد دوتايي خوابمون رفت...تو چرا زود بيدار شدي؟...امروز كه همه جا تعطيله...فكر كردي بايد بري شركت؟
تازه يادم اومد سهيلا درست ميگه و اون روز با اينكه وسط هفته بود اما يكي از تعطيلات عمومي و رسمي هم بود.
ساعتي بعد همراه اميد و سهيلا صبحانه خوردم...در تمام مدت صبحانه سهيلا سعي داشت به اميد برسه اما اميد لجبازي ميكرد و صبر و تحمل سهيلا برام تعجب آور بود چرا كه اون خيلي بيشترازاونچه كه ميشد ازش توقع داشت تحمل نشون ميداد!
زمانيكه از آشپزخانه خارج شدم دقايقي بعد حس كردم حضور من در آشپزخانه و بودنم سر ميز بيشترين دليل لجبازي اميد بوده!!!...چرا كه با خروج من از اونجا اميد كاملا"تغيير رويه داد و خيلي نرم و ملايم تمام حرفها و خواسته هاي سهيلا رو گوش ميكرد و انجام ميداد!!!
در ابتدا فكر كردم شايد من اشتباه ميكنم اما اين حالت اميد در روزهاي و هفته هاي بعد تاييدي بود بر برداشت من از حضورم در كنار او و سهيلا كه براي اميد قابل تحمل نبود و بازتاب اين حس در رفتارش كاملا" مشخص بود!!!...اميد حضور من رو در كنار سهيلا نمي تونست بپذيره!!!
وقتي با دكترش در اين مورد صحبت كردم گفت چنين چيزي از اميد بعيد نيست و كاملا" امكان پذيره اما جاي نگراني نيست و با پيگيري و معالجات روان درماني از شدت اين حساسيتها كاسته خواهد شد!
در طي يك ماه پيش رو طبق خواست سهيلا و حتي تشخيص خودم و دكتر معالج اميد خونه رو عوض كردم!...يك واحد آپارتمان شيك و مجلل در يكي از برجهاي تهران خريداري كردم و به اونجا نقل مكان كرديم و خونه ي پر از حكايت و دردم رو به حال خود رها و با قفل كردن درب اون منزل به اميد اينكه از تمام مصائب دور خواهم شد پا به منزل جديد گذاشتيم.
اين تغيير مكان در روحيه ي خودم و سهيلا و تا حدي اميد كاملا" اثر مثبت گذاشته بود و از اين بابت راضي بودم.
رسيدگي سهيلا به خواست و تمايلات اميد شدت گرفته بود به طوريكه با حضور من نيز اميد دائم سهيلا رو سرگرم كارهاي خودش ميكرد...
معمولا ساعاتي كه در شركت بودم سعي ميكردم چندين بار در زمانهاي مختلف با منزل تماس بگيرم و از حال اميد و وضعيتش جويا بشم.
كاملا" ميتونستم احساس كنم سهيلا با تمام صبوري و بردباريهاش گاه دچار سردرگمي و خستگي و حتي كلافگي ميشه اما زودگذر بود و خيلي سريع مي تونست موقعيت اميد رو بهتر از قبل درك كنه!
romangram.com | @romangram_com