#پرستار_مادرم_پارت_261
نگاهم رو از سقف گرفتم و به او خيره شدم...
ادامه داد:اين خونه...ديگه جاي مناسبي براي زندگي نيست...اميد الان توي شرايطي هست كه بايد از اين محيط دور باشه...خاطرات قبلش از مامانش و حالا هم با اتفاقي كه افتاده و ديدن اتاق خالي مادربزرگش...اصلا" به صلاح وضع روحي اون نيست...خود تو هم توي اين خونه مشخصه كه ديگه راحت نيستي...باور كن فقط به خاطر اميد و تو دارم اين حرف رو ميزنم...سياوش؟...صلاح نميدوني خونه رو عوض كنيم؟
پاسخي به حرفش ندادم...شايد توان حرف زدن نداشتم...دوباره نگاهم رو به سقف اتاق دوختم...
يادآوري خاطرات گذشته از زمان زندگي با مهشيد تا امروز...همه و همه در اين خونه اتفاق افتاده بود...
سهيلا پيشنهاد بدي نداده بود...درست ميگفت...اما در اون لحظه براي چند دقيقه مرور اون خاطرات سبب شد ناخواسته بار ديگه صورتم مهمان اشكهام بشه...اشكهايي كه از گوشه ي چشمام سرازير شده بود و در لابه لاي موهاي بالاي گوشم خودشون رو پنهان ميكردند!
سهيلا كه به من چشم دوخته بود با دستهاي نرم و لطيفش اشكهام رو در دو سوي شقيقه هام پاك كرد و گفت:سياوش...اينقدر با فكر كردن به گذشته خودت رو عذاب نده...
در اون لحظه احساس تنهايي و غم تمام وجودم رو گرفته بود...سهيلا رو در آ*غ*و*ش گرفتم و در حاليكه سرم رو به سينه اش ميفشردم به گريه افتادم...گريه ايي عجيب و ناخواسته...
ب*و*سه ها و نوازشهاي سهيلا گويا به گشوده شدن بغضهاي فرو خورده ام در طول چندين سال گذشته تا اون شب كمك ميكرد...لحظاتي كه چشمهاي خيس از اشك سهيلا رو ميديدم ضعف خودم رو بيشتر احساس ميكردم...سهيلا تمام زندگي و عشق خودش رو به من هديه كرده بود و من غير از مشكل و دردسر چيزي در زندگيم نتونسته بودم تا اون لحظه بهش نشون بدهم...حالا هم با اين وضع سبب شده بودم تا چشمان زيبا و پر محبتش رو هم از غم و گرفتاري خودم به گريه وادار كنم!
اما گريه كردن در آ*غ*و*ش سهيلا گويا تنها مسكن دردها و غصه هام و بهترين عقده گشاي بغضهاي نهفته ام شده بود!
نزديك به يك ساعت مثل كودكي كه در آ*غ*و*ش مادرش پناه گرفته گريه كردم!
در تمام اين مدت با نوازش و ب*و*سه و حرفهاي تسكين دهنده و حتي همراهي من در اشكهايم سعي در آروم كردن من داشت.
زمانيكه كمي آروم شدم از من فاصله گرفت و به بيرون اتاق رفت...وقتي برگشت يك عدد قرص آرام بخش به همراه ليواني آب آورده بود و به من داد.
قرص رو خوردم و دوباره دراز كشيدم...كمي احساس سبكي ميكردم...مثل اين بود كه نياز به گريستن بيش از هر چيزي در از پا درآوردن من نقش داشته و حالا اندكي به آرامش رسيده بودم!
زمانيكه بار ديگه سهيلا رو در آ*غ*و*ش گرفتم احساس ميكردم چقدر به وجودش نياز دارم...سهيلا آرامشي به من ميداد كه مثال نيافتني بود و من با تمام مشكلات و غصه هام بيش از گذشته نياز به اون رو در خودم احساس ميكردم.
صبح وقتي بيدار شدم سهيلا رو كنار خودم نديدم!!!
به ساعتم نگاه كردم...نزديك7صبح بود!!!
romangram.com | @romangram_com