#پرستار_مادرم_پارت_260
قفسه ي سينه اش كه به علت تنفس حركتي بسيار آروم داشت نشون ميداد در اثر خوردن داروها چقدر سست و بي حاله...دستهاي كوچكش نحيف و لاغر شده بود...موهاي سرش بلند و نامرتب بودن...اما مشخص بود قبل از خواب به حمام رفته بوده!
ميدونستم سهيلا بهش رسيده و چقدر حضور سهيلا رو در اين شرايط ضروري تر از هميشه احساس ميكردم...ديگه كمتر به خودم و خواسته هام اهميت ميدادم و وجود سهيلا رو فقط براي به آرامش رسيدن خودم نمي خواستم.
مطمئن بودم اميد بيش از من به سهيلا احتياج داره...اميد...پسرم...تنها موجودي كه حس ميكردم ذره ذره ي وجودش از خودمه و به من تعلق داره...حالا با يك بيماري رواني در سن8سالگي بايد دست و پنجه نرم ميكرد...
به آهستگي دست كوچكش رو در دستم گرفتم...نوازشش ميكردم و گاهي تك تك انگشتهاي كوچكش رو مي ب*و*سيدم...
دلم ميخواست بيدار بود و مثل گذشته خواسته هاي كودكانه اش رو از من طلب ميكرد...دلم ميخواست مثل تمام همسن و سالهاش فردا راهي مدرسه ميشد و پشت ميز و نيمكت مي نشست و مثل سابق به علت هوش فوق العاده اش مورد تحسين همگان قرار ميگرفت...اما حالا!!!
به علت گذروندن اون دوران تلخ جلسات فيزيوتراپيش به تعويق افتاده بود و هنوز از چوبهاي زير ب*غ*لش استفاده ميكرد و به نوعي يك وابستگي غيرمعمول هم به اونها پيدا كرده بود!
وقتي به خونه آورده بودمش نگاه مات و پر از غصه اش قلبم رو به آتش ميكشيد...زمانيكه وارد خونه شديم مثل اين بود كه هيچ چيز رو به ياد نداشت!!!...شايد هم داشت و نميخواست آشكار كنه!!!...به محض ورود به خونه وارد اتاقش شد و در يك ساعتي كه من توي خونه بودم از اونجا خارج نشد!
نميدونم چه مدت گذشته بود اما صورتم از اشك بي صدايي كه ريخته بودم كاملا"خيس بود!
دست كوچك اميد در دستم بود و اون رو به پيشونيم گذاشته بودم و سرم پايين بود...قطرات اشك رو ميديدم كه از نوك بيني ام به روي زمين ميچكيد!
احساس كردم سهيلا كنارم ايستاده و نوازش دستهاش كه به آرومي در لابه لاي موهايم حركت ميكرد رو حس كردم...
به آرومي دست اميد رو در زير پتويش قرار دادم و صورتم رو پاك كردم و از روي صندلي بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم...
بي توجه به حضور سهيلا اتاق رو ترك كرده بودم...شايد ميخواستم از سهيلا هم فرار كنم...نميدونم چرا...اما حس ميكردم تمام وجودم زير بار غم داره له ميشه!
به اتاق خواب رفتم و كراواتم رو باز كردم و روي تخت دراز كشيدم.
دقايقي بعد سهيلا به اتاق اومد...لباس خوابش رو پوشيد و كنارم روي تخت نشست.
يك دستم روي پيشونيم بود و به سقف خيره بودم.
صداي سهيلا رو شنيدم كه به آهستگي شروع كرد به صحبت:سياوش...ميخواستم يه خواهشي بكنم...
romangram.com | @romangram_com