#پرستار_مادرم_پارت_259
ماشين رو به گوشه ي خيابان هدايت كردم و بعد از پاسخگويي به تلفن فهميدم مسعود پشت خطه...
مشخص بود سهيلا نگران شده و با تماس تلفني از مسعود خواسته بود من رو به خونه برگردونه!
حوصله ي حرف زدن با مسعود رو هم نداشتم و فقط بهش گفتم كه بايد ساعتي تنها باشم و بعد به خونه برميگردم.
مسعود ميخواست براي شام همراه غزاله به خونه ي ما بياد كه ازش خواستم اين كار رو نكنه چون تازه اميد رو به خونه آورده بودم و از طرفي خودم هم واقعا"حوصله نداشتم و ميخواستم در شب آرامش خونه حفظ بشه...
مطمئن بودم هدف مسعود از اين پيشنهاد كمك به وضع روحي من و حتي اميد بود اما نمي خواستم در شب اول با توجه به كسالت شديد روحي كه در خودم احساس ميكردم حضور شخص ديگه حتي مسعود رو در خونه تحمل كنم!
شب وقتي به خونه برگشتم همونطور كه تصور ميكردم اميد خواب بود و سهيلا تنها توي هال نشسته و با صدايي بسيار پايين تلويزيون تماشا ميكرد.
وارد هال كه شدم از روي راحتي بلند شد و به طرفم اومد.
كتم رو كه از تنم در آوردم گرفت و گفت:شام ميخوري؟
. نه...اشتها ندارم...فقط ميخوام بخوابم.
. سياوش رنگ صورتت پريده...اينجوري از پا در مياي...بيا توي آشپزخونه حتي به زور هم شده چند تا قاشق غذا بخور...
. نه...خسته ام...تو برو شامت رو بخور.
لحظاتي ايستاد و به من نگاه كرد و من بي تفاوت به انتظارش به سمت اتاق اميد رفتم!
صداي سهيلا رو از پشت سر شنيدم كه گفت:سياوش...ميشه باهات حرف بزنم؟
. نه...ميخوام برم اميد رو ببينم.
و بعد وارد اتاق اميد شدم و درب رو بستم.
چقدر اميد لاغر شده بود...رنگ صورتش اصلا" شادابي گذشته رو نداشت...صندلي كنار تختش رو جلو كشيدم و نشستم و بهش چشم دوختم.
romangram.com | @romangram_com