#پرستار_مادرم_پارت_258

حالا در شرايطي بودم كه بعد از دست دادن مادرم و تاييد پزشك قانوني بايد اين حقيقت رو قبول ميكردم كه اميد يك بيمار رواني است و بايد تحت معالجه ي يك پزشك قرار بگيره...





56

به دليل طول كشيدن كارهاي مربوط به اميد ناچار شدم در همون زمانيكه به دنبال مسائل پيش اومده و دادگاه اميد بودم مراسم خاكسپاري مامان رو هم به انجام برسونم!

در شرايط بسيار بد روحي اين كار رو انجام دادم و در تمام طول مراسم از اونجايي كه همه پي به موضوع برده بودند رو به رو شدن با دوست و فاميل برام دشوار بود و از طرفي مجبور به تحمل همه چيز بودم!

مراسم به كمك مسعود و خانم افشار و سهيلا و حتي مريم خانم و كمكهايي كه بي دريغ انجام ميدادند در حدي كه شخصيت مامان لازم داشت به انجام رسيد...اما من واقعا از نظر عصبي و روحي تضعيف شده بودم.

سهيلا تمام سعي و تلاشش رو ميكرد تا محيط رو براي من آروم نگه داره اما اين درون من بود كه به غوغايي سرسام آور تبديل شده بود...

بيشتر ساعاتي كه مي گذروندم بي اراده با سكوتي كه اختيار ميكردم در فكر فرو مي رفتم و به زندگي پر از فراز و نشيب خودم مي انديشيدم!

تا وقتي اميد رو تونستم از اون شرايط به كمك توحيد خارج كنم يكي دو بار بيشتر به خونه نرفتم اونهم براي كار ضروري بود وگرنه اصلا" پا به خونه نميگذاشتم!...سهيلا رو هم فرستاده بودم به همون آپارتماني كه قبلا" به سهيلا داده بودم و حالا مادرش بعد از ازدواج ما در اون ساكن شده بود...گاهي خودم هم به اونجا مي رفتم و فقط ساعتي در كنار اونها بودم...در غير اين صورت دائم در دفتر كارم و شركت لحظاتم سپري ميشد!

سهيلا به شدت نگران وضع روحي من شده بود...ميدونستم تمام تلاشش رو ميخواد بكنه تا من آرامش برباد رفته ام رو دوباره به دست بيارم...اما خودم از همه چيز فرار ميكردم!

روزي كه اميد رو به خونه برگردوندم و به همراه سهيلا وارد خونه شدم گويا تمام ابهت و زيبايي اون ساختمان و حياط مجلل مثل آوارروي سرم خراب ميشد!

اتاق خالي مامان...شرايط اميد كه حالا به علت تشخيص دكتر روانپزشك داروهايي قوي از خانواده ي فنوباربيتال ميخورد و دائم ساكت وافسرده يا در خواب بود يا توي اتاقش مي رفت كلافه ام كرده بود!

سهيلا بيشتر سعي داشت به اميد رسيدگي كنه و يا به كارهاي خونه كه چون مدت زيادي بود در خونه نبوديم نياز به رسيدگي و نظافت داشت!

اون روز وقتي اميد و سهيلا رو به خونه رسوندم نتونستم بيشتر از يك ساعت در خونه بمونم و سپس بدون هيچ حرفي از خونه بيرون رفتم و بي هدف در خيابانها رانندگي ميكردم!

دقايقي بعد موبايلم زنگ خورد...


romangram.com | @romangram_com