#پرستار_مادرم_پارت_257

نميدونستم به حال پسر8ساله ام گريه كنم يا براي مادر از دست رفته ام؟

بر خلاف قولي كه توحيد به من داده بود بيرون آوردن اميد از اون مركز لعنتي بيش از24ساعت طول كشيد...

در تمام مدتي كه اميد اونجا بود مسعود دائم سعي داشت رابط بين من و توحيد باشه و از رو به رو شدن توحيد با من جلوگيري ميكرد چرا كه ميدونست اگه دستم به توحيد برسه زير مشت و لگدم زنده نميگذارمش!!!

اعصابم به شدت خراب شده بود...تحمل خونه رو نداشتم...نميتونستم توي خونه دوام بيارم...از سهيلا خواستم مدتي به خونه ي مادرش بره و خودم تمام مدت در شركت بودم حتي براي خوابيدن هم به منزل نميرفتم!

جسد مامان رو به سردخانه سپرده بودم تا در فرصت مناسب مراسمي در خور شخصيت و حالش ترتيب بدهم...فشارهاي روحي و عصبي كه از همه طرف به خودم حس ميكردم توانم رو هر لحظه به نقطه ي پايان نزديكتر ميكرد!

در نهايت با تاييد پزشك قانوني دال بر اينكه اميد مشكل رواني داره و در زمان ارتكاب قتل در شرايط عادي نبوده سبب شد دادگاه رايي صادر كنه كه من خواهانش بودم!

در طي زمانيكه به موعد دادگاه برسيم سهيلا برام توضيح داد كه اون روز وقتي با اميد در اتاق مامان بودند زنگ درب به صدا درمياد...اف.اف خراب بوده و زمانيكه سهيلا از درب هال خارج و به حياط ميره تا درب رو باز كنه اميد درب هال رو ميبنده!!!...سهيلا بعد از اينكه درب حياط رو براي مامور برق باز ميكنه واو عدد كنتور برق رو يادداشت و از حياط خارج ميشه سهيلا قصد برگشتن به داخل خونه رو ميكنه كه متوجه ي بسته بودن درب هال ميشه!!!...به سمت پنجره ي اتاق خواب مامان كه رو به حياط بوده ميره تا از اونجا به اميد بگه بياد درب هال رو باز كنه...و درست در همون لحظه ميبينه اميد بالشتي روي صورت مامان گذاشته و...

ديگه كم كم احساس ميكردم با تمام ثروتي كه دارم غم و درد و غصه و گرفتاري بخش لاينفك زندگي من شده!

احساس پوچي و درماندگي اعصابم رو به شدت تحريك كرده بود و حكم يك آدم بي عرضه ايي رو براي خودم داشتم كه قدرت هيچ مبارزه و ايستادگي در مقابل حوادث نداره...چقدر درك حقايق تلخ زندگيم برام غير ممكن شده بود!

بالاخره توحيد فرصت مناسب رو براي توجيه من پيدا كرد!!!

اون برام توضيح داد كه در ايران مجازات كودكي در سن اميد معلق خواهد موند تا به سن قانوني برسه...اما مجازات قصاص اين جرم و اجراي اون منوط به خواست ولي دم است.

من كه تنها ولي دم مادرم محسوب ميشدم راضي به قصاص نبودم و در نتيجه اميد قصاص نميشد...

اما جنبه ي عمومي جرم مورد رسيدگي دادگاه قرار ميگرفت و در اين شرايط اميد محكوم به حبس تا ده سال ميشد...

ولي اين حكم به علت شرايط و اوضاع و احوال متهم يعني اميد در موضوع مطروحه در دادگاه سبب عفو او شد چرا كه اميد توسط پزشك قانوني بيماريش نوعي جنون ادواري تشخيص داده شده بود و يك قاتل صغير غير مميز شناخته ميشد...

به همين جهت دادگاه حكم عفو او را در نهايت صادر كرد!

زمانيكه بعد از گذروندن دوران پرتنش دادگاه و اخذ راي نهايي دال بر عفو اميد و رضايت من كه تنها اولياي دم محسوب ميشدم به منزل برگشتيم تمام وجودم از درد و غصه فرياد ميكشيد...


romangram.com | @romangram_com