#پرستار_مادرم_پارت_256
ساعتي قبل ديدن پيكر بيجان مادرم رو كه در منزل درون كاور گذاشته و از خونه خارج كرده بودن و حالا ديدن اين صحنه كه چطور اميدي كه حتي هنوز نميتونه به علت تصادف اخير روي پاش بايسته و التماس ميكرد تا اون رو از من و سهيلا جدا نكنند تمام وجودم رو به درد آورده بود...
توحيد دائم در كنارم ايستاده بود و تند تند توضيح ميداد تا اطمينان من رو جهت نجات اميد تامين كنه...
اما من احساس ميكردم از نظر روحي هر لحظه به سقوطي هولناك نزديكتر ميشم!
مسعود به همراه دو افسر و يك سرباز در حاليكه اميد رو از سهيلا گرفته و در آ*غ*و*ش داشت وارد اون مركز شد و سپس توحيد هم به داخل رفت و از من خواست همونجا منتظر بمونم...
به ديوار تكيه دادم و احساس ميكردم زانوانم ديگه ياراي نگه داشتن بدنم رو ندارن!!!
من چطور پدري بودم؟...چطور پدري بودم كه نمي تونستم جلوي اين اتفاق رو بگيرم؟...چرا نمي تونستم كاري براي اميد بكنم تا اون رو به داخل اون مركز لعنتي نبرن؟...من...سياوش صيفي...مهندس تراز اول اين مملكت...با اينهمه ثروت...چطور قدرت هيچ كاري رو در اون لحظات نداشتم؟!!!
زمانيكه مسعود و توحيد از ساختمان خارج شدن من روي زانوهام در حاليكه به ديوار تكيه داشتم نشسته بودم!
سهيلا كنارم ايستاده بود و اشك مي ريخت!
وقتي مسعود و توحيد به كنارم رسيدن سهيلا رو كرد به مسعود و گفت:ساكت نشد نه؟...چطوري تونستن از ب*غ*لت بگيرنش؟
صداي ناراحت مسعود به گوشم رسيد كه به آرومي به سهيلا گفت:طفلك دچار تشنج شد و دكترها گرفتنش...
به دهان مسعود خيره بودم كه شنيدم توحيد گفت:اتفاقا" اينطوري خيلي بهتر شد...اينطوري روند تاييد پزشك اين مركز به داشتن مشكل رواني اميد تسريع ميشه و خيلي كمك ميكنه...كارمونم جلو مي افته...
از شدت عصبانيت سريع بلند شدم و بار ديگه يقه ي توحيد رو گرفتم و فرياد كشيدم:مرد حسابي بچه ي من توي اين خراب شده دچار تشنج شده بعد تو ميگي بهتر...خوشحالي؟
مسعود سريع من رو از توحيد دور كرد و در همون حال گفت:سياوش بس كن...توحيد درست ميگه...هيچ ميدوني تاييد بر اينكه اميد مشكل رواني داره چقدر ميتونه در نجاتش از اين فاجعه كمكش كنه؟...بس كنه ديگه...هي مثل سگ ميپري يقه ي توحيد رو ميگيري...ميدونم تحملش برات سخته غير ممكنه ولي دقيقا" حرف توحيد رو يكي از دكترهايي كه اميد رو از من ميگرفت هم زد...سعي كن به خودت مسلط باشي...ميدونم سخته ولي بگذار توحيد كاري كه ميدونه درسته انجام بده...
اون شب به معني واقعي طعم بدبختي و استيصال رو حس كردم...
romangram.com | @romangram_com