#پرستار_مادرم_پارت_255

افسري كه در كنار من بود و سرهنگ يونسي نام داشت با توجه به حرفي كه مسعود زده بود خواست كه همگي به داخل خونه بريم.

وقتي وارد خونه شديم گذر زمان برام زجر آور شده بود!

با خبر كردن افسرهاي مرتبط با اين واقعه سريعا" صورت برداري از صحنه و ترتيب تنظيم گزارش مكتوب داده شد...كارهاي قانوني جهت انجام مراتب اوليه شكل مي گرفت!

اميد در آ*غ*و*ش سهيلا كه روي يكي از راحتيها نشسته بود خودش رو جمع تر از معمول كرده بود به طوريكه ديگه نميشد براي يك فرد تازه وارد به خونه قابل تشخيص باشه كه اون يك پسربچه ي8ساله اس...خيلي كوچكتر به نظر مي رسيد...يا شايد من اين طور فكر ميكردم!

زمانيكه شنيدم بايد اميد رو تا رسيدن موعد مقرر و طي مراحل قانوني براي مدتي به يك مركز بازپروري يا نگهداري كودكان بزهكار منتقل كنند كنترل خودم رو از دست دادم و به سمت توحيد حمله ور شدم و يقه ي لباس اون رو گرفتم و با فرياد گفتم:لعنتي مگه تو وكيل من نيستي؟...پس چرا هيچ غلطي نميتوني بكني؟...اميد پسر منه...منم تنها اولياي دم مادرم محسوب ميشم...مگه نه؟...تو به قانون واردي پس اگه نتوني با ترفندهايي كه بلدي همين الان جلوي بردن اميد رو بگيري زير مشت و لگدم خوردت ميكنم...اميد فقط8سالشه...ميفهمي؟

مسعود سريع به سمت من و توحيد اومد و دستان من رو به زور از يقه ي پيراهن توحيد جدا كرد و گفت:سياوش بس كن...توحيد به كارش وارده...ديوونه بازي در نيار...

و بعد من رو كه هر لحظه از فشار عصبانيت به جنون نزديكتر ميشدم محكم به ديوار كوبيد و نگهم داشت.

توحيد لباسش رو مرتب كرد و با آرامشي كه خاص رفتار هميشگي اش بود دوباره به طرف من اومد و گفت:مهندس ميدونم توي چه شرايطي هستي...ولي الان ازت ميخوام كه فقط24ساعت به من مهلت بدهي...مطمئن باش اميد با يك شب رفتن به اون مركز هيچ اتفاقي براش نمي افته...مراحل قانوني در بعضي جاها راه فرار نداره...حتي براي مني كه وكيلم...بايد اميد رو ببرن...تازه ممكنه در اون مركز دكترها بيماري روحي رو در اميد تشخيص بدهند كه اگه اينطور بشه اون وقت دست من باز ميشه...بايد اينو متوجه بشي...بايد تحمل كني...در غير اين صورت مشكلاتمون مضاعف ميشه...سعي كن اينو بفهمي...

فرياد زدم:خفه شو...دهنت رو ببند...اميد از اين خونه هيچ كجا نميره...

توحيد لحظاتي سكوت كرد و سپس نگاهي به افسر ويژه ي قتل كه نيم ساعتي ميشد به اونجا اومده بود انداخت و گفت:جناب سرگرد طلوعي شما مراحلي رو كه بايد طي بشه انجام بدهيد...

مسعود من رو محكم به ديوار چسبونده و نگهم داشته بود و اجازه نميداد حركتي بكنم!!!...و من در تلاش بودم تا هر طور هست توحيد رو به چنگ بيارم و جلوي بردن اميد رو بگيرم...

تمام تلاش من در اون لحظات براي نگه داشتن اميد نتيجه نداد!!!

حتي زمانيكه به توحيد گفتم هر ضمانت و هر سند به ميزان هر قيمتي كه بخواهند و لازم باشه در اختيارش ميگذارم تا اميد رو بتونه در خونه نگهداره اما افسر ويژه ي قتل توضيح داد كه هيچكاري در اين لحظه نميتونم بكنم و بهترين كار همينه كه به حرف وكيلم يعني توحيد گوش بدهم!

نميتونستم باور كنم كه پسر8ساله ام رو به چه دليلي و به كجا دارن انتقال ميدهند!!!

افسرويژه ي قتل خواست كه به همراه اونها اميد رو تا جلوي مركز ببريم چرا كه اميد از سهيلا جدا نميشد!

جيغها و فريادهاي اميد زمانيكه جلوي اون مركز به همراه افسرهايي كه با تاسف به صحنه نگاه ميكردن و سعي در جدا كردن اون از آ*غ*و*ش سهيلا رو داشتند به اوج خود رسيده بود!!!


romangram.com | @romangram_com