#پرستار_مادرم_پارت_254

مسعود هم به كنار من اومد...متوجه بودم كه صورت مسعود از ديدن اميد در اون شرايط خيس از اشك شده...دائم روي سر اميد دست مي كشيد و اون رو مي ب*و*سيد و ميگفت:نترس عموجون...چيزي نشده...اتفاقي نيفتاده...

اما چهره ي اميد به گونه ايي بود كه گويي از وحشت در حال انفجار است...هيچ حرفي نميزد...فقط با چشماني گشاد شده از ترس و وحشت بدون هيچ حركتي از پلكهايش بي محابا و پشت سر هم اشك مي ريخت...

كاملا ميشد فهميد كه شرايط روحي و عصبي اميد به شدت بهم ريخته است!!!

در همين لحظه صداي توحيد رو از پشت سرم شنيدم كه در حال سلام و عليك با افسرها بود.

ميشد حدس زد كه بعد از خروج من از شركت خانم افشار با توجه به اينكه قبل از من اطلاعات بيشتري پاي تلفن از دخترعموي مادرمرحومم گرفته بوده خيلي سريع با مسعود و توحيد تماس گرفته و اونها رو در جريان گذاشته بوده!

در حاليكه اميد رو در آ*غ*و*ش داشتم به سمت توحيد رفتم و با حالتي م*س*تاصل گفتم:توحيد...به دادم برس...چيكار بايد بكنم؟

توحيد رو كرد به من و با خونسردي گفت:تو فقط آروم باش...همه چي رو بسپار به من...

و بعد رو كرد به مسعود و گفت:اميد رو از آقاي مهندس بگير من بايد با مهندس صحبت كنم...

مسعود به طرف من اومد تا اميد رو بگيره كه اميد شروع كرد به جيغ كشيدن و با تمام قدرت دستش رو به دور گردن من حلقه كرد!

يكي از افسرها رو كرد به مسعود و گفت:بچه رو راحت بگذاريد...اون الان ترسيده و هيچ جايي براش امن تر از آ*غ*و*ش پدرش نيست.

در همين لحظه دكتر اورژانس از درب هال خارج شد و رو به همون افسر كرد و گفت:متاسفانه كاري از دست ما برنمياد غير از صدور تاييد مرگ مقتوله در اثر خفگي...

دو افسر ديگه كه كنار ما بودن به سمت درب هال رفته و داخل شدند!

مسعود گفت:بريم داخل...توي حياط چرا ايستاديم؟

اميد همچنان فرياد مي كشيد و هر چي سعي داشتم ساكتش كنم بي نتيجه بود!

سهيلا به طرف من اومد...چشمهاش از شدت گريه كاملا" سرخ شده بود اما با اون وضع هم شروع كرد به حرف زدن با اميد...

اميد در ابتدا به خاطر جيغهايي كه مي كشيد متوجه ي سهيلا و حرفهاي اون نميشد اما بعد از لحظاتي كه حضور سهيلا رو فهميد دستانش رو از دور گردن من آزاد كرد و آروم شد سپس با وحشت و هراس از محيط به تندي خودش رو در آ*غ*و*ش سهيلا انداخت!


romangram.com | @romangram_com