#پرستار_مادرم_پارت_253
به محض اينكه نگاهم با مسعود تلاقي كرد به طرفم اومد...
ياراي گفتن هيچ حرفي رو نداشتم...هنوز منتظر بودم از خواب بيدار بشم و ببينم اونچه رو كه شنيده ام در خواب بوده...من دچار كاب*و*سم و بس!!!
وقتي مسعود به كنار من و سهيلا رسيد متوجه بودم كه با چند سوال كوتاه كه از سهيلا كرد ماجرا رو فهميد!
بلافاصله بازوي من رو گرفت و به آرومي گفت:سياوش؟!!...حالت خوبه؟!!
بدون اينكه پاسخ مسعود رو بدهم رو كردم به سهيلا كه صورتش از اشك خيس شده بود و گفتم:اميد كجاس؟
در همين لحظه متوجه نگاه مسعود و سهيلا شدم كه به سمت درب هال نگاه كردند...
به سوي درب هال برگشتم و ديدم سرباز وظيفه ايي از درب هال خارج شده در حاليكه اميد رو درآ*غ*و*ش گرفته!!!...
اميد بدون چوبهاي زير ب*غ*ل هنوز ياراي راه رفتن رو به خوبي نداشت...به قدري رنگ صورتش پريده بود كه گويي هيچ خوني زير پوستش جريان نداره...لبهاش مي لرزيد و چشمهاش از شدت هيجان همراه با ترس گشاد شده بود...با ديدي مبهم و آكنده از وحشت به محيط اطرافش نگاه ميكرد!
خدايا...اين پسر8ساله ي منه...اميد من...
صداي سرباز وظيفه رو شنيدم كه رو به يكي از افسرها گفت:جناب سروان...پيداش كردم...
نه...خدايا...چرا ميگه پيداش كردم؟!!...مگه اميد من مجرمه؟!!!...نه...اون فقط8سالشه...مگه قاتل گرفته كه اينطوري فاتحانه داره حرف ميزنه؟!!!
اميد لحظاتي گيج و متحير چشم به اطراف گردوند و به محض اينكه من رو ديد دستانش رو به طرف من دراز كرد و فريادكشيد:بابا...بابا...
و بعد به گريه افتاد!
با قدمهايي تند و شتابزده به سمت اون سرباز رفتم و اميد رو از او گرفتم و در آ*غ*و*شم جاي دادم...
صورتش مثل يخ سرد سرد شده بود و چونه ي ظريفش مي لرزيد!!!...پلك نميزد و چشمانش پر از وحشت بود...اشكهاي پشت سرهمي كه از چشمهاي خوشرنگش به روي صورت سفيدش مي چكيد همراه با پلك نزدن غيرعادي او نشان از وحشتش داشت!!!
در حاليكه صورتش رو غرق ب*و*سه ميكردم گفتم:گريه نكن بابا...گريه نكن عزيزم...نترس...نترس...
romangram.com | @romangram_com