#پرستار_مادرم_پارت_252
. چي ميگي؟!!...اين مزخرفات چيه سر هم ميكني؟!!!
در همين لحظه دخترعموي مامان از درب هال خارج شد و با ديدن من به گريه افتاد!!!
اعضاي اورژانس به سرعت وارد حياط شده و به داخل خانه مي رفتند...
بار ديگه رو كردم به سهيلا و گفتم:چرا مزخرف ميگي؟!!...درست حرف بزن ببينم چي شده؟
.مزخرف نميگم سياوش...مزخرف نيست...اميد خانم صيفي رو كشته...
55
گيج و متحيربه سهيلا چشم دوخته بودم!!!
خدايا سهيلا چي ميگفت؟!!!...اميد؟!!!...پسر من؟!!!...قتل...مادرم؟!!!
براي لحظاتي مغزم هيچ فرماني به من نميداد!!!
هر چي تلاش ميكردم فكر كنم راه به جايي نداشتم!!!
دهنم خشك خشك شده بود و نفسم به سختي ياري ام ميكرد!!!
نمي تونستم اونچه رو كه شنيده ام باور كنم!!!
خدايا دارم كاب*و*س ميبينم...كمكم كن...چرا بيدار نميشم؟!!!
در همين لحظه مسعود رو ديدم كه با عجله وارد حياط شد!
romangram.com | @romangram_com