#پرستار_مادرم_پارت_251

خانم افشار گفت:مجبور شدم وصل كنم به تلفن اين اتاق...گوشي رو بردارين لطفا"...پشت خط منتظرتون هستن...

گوشي تلفن روي ميزم كنارم رو برداشتم و با شنيدن صداي مضطرب دخترعموي مادرم بيشتر متعجب شدم!!!

. الو؟...سياوش جان؟...نميدونم توي خونه ات چه خبر شده!!!...ولي خانم شكوهي همسايه ات كه قبلا" براي مواقع اضطراري شماره خونه ام رو بهش داده بودم تا هر وقت به تو دسترسي نداشت به من زنگ بزنه همين چند دقيقه پيش زنگ زد اينجا و گفت از توي حياط خونه ات صداي جيغ و فرياد و كمك خواستن شنيده...زنگ زده110بعدشم به من زنگ زده...فكر كنم براي سهيلا اتفاقي افتاده...من همين الان آژانس اومده جلوي درب خونه ام دارم ميرم خونه ات...تو هم خودت رو برسون...

با بهت و ترديد گفتم:شما مطمئني؟!!!

. آره عزيزم...زود باش...خدا به خير كنه...

بعد از خداحافظي گوشي رو قطع و روي به اعضاي جلسه عذرخواهي كردم و خواستم كه روز ديگه جلسه رو ادامه دهيم...سپس با شك و دو دلي و نگراني عجيبي كه تمام وجودم رو پر كرده بود راهي خونه شدم.

وقتي جلوي درب حياط رسيدم ماشين پليس110جلوي درب بود!!!...زمانيكه از ماشين پياده شدم ماشين اورژانش هم جلوي درب منزلم متوقف شد!!!

خدايا...چه اتفاقي افتاده؟!!!

وارد حياط شدم...

سهيلا با رنگي پريده در حاليكه لباس خونه به تن داشت و هيچ حجابي هم به سرش نبود با ديدن من به طرفم دويد...سه افسر پليس با چهره هايي نگران و ناراحت به من نگاه كردند...درب هال باز بود و حكايت از اين داشت كه دقايقي قبل اون رو شكسته و وارد هال شده اند!!!...اميد كجا بود؟!!!

سهيلا وقتي به من رسيد به وضوح لرزش تمام بدنش كه از هيجان و سرما بود رو احساس كردم!!!

سريع كتم رو در آوردم و به اون دادم تا دور شونه هاش بندازه...سپس گفتم:اينجا چه خبر شده؟!!!

با گفتن اين جمله ي من سهيلا به گريه افتاد و در همون حال گفت:سياوش..اميد...مادرت رو كشته...

براي لحظاتي فكر كردم اونچه رو كه شنيدم تماما" اشتباه بوده...

با ناباوري رو كردم به پليسها و دوباره به سهيلا نگاه كردم و گفتم:چي؟!!!

سهيلا با گريه در حاليكه نمي تونست درست صحبت كنه ادامه داد:سياوش...اميد...مادرت رو خفه كرد...


romangram.com | @romangram_com