#پرستار_مادرم_پارت_250
با عصبانيت گفتم:غلط كرده...بيجا كرده كه هر روز اين رفتار رو داره...بهش گفتم بايد از اين به بعد تا وقتي مامان بزرگش زنده اس و نمرده همه چيز رو تحمل كنه وگرنه خودش ميدونه ايندفعه...
سهيلا به ميان حرفم اومد و در حاليكه با دو دست به آرومي به سينه ي من فشار مي آورد تا از اتاق اميد خارج بشم گفت:خيلي خوب...بسه ديگه...فهميد...فرياد نكش...برو بيرون...خودم آرومش ميكنم...
و سپس به سمت مادرش و اميد برگشت و گفت:مرسي مامان...خودم پيش اميد هستم...شما و سياوش بهتره به هال برين...
برگشتم و از اتاق خارج شدم...پشت سر من مريم خانم هم از اتاق خارج شد و سهيلا كه با اميد در اتاق مونده بود درب رو بست.
توي هال روي يكي از راحتيها نشستم و كلافه و عصبي به نقطه ايي خيره بودم.
مريم خانم فنجاني چاي برايم آورد و خودش هم روي يكي از راحتيها نشست و گفت:از شما بعيده...اميد فقط يه پسر بچه اس...الانم به خاطر مشكل پاش بهانه گيري ميكنه...گ*ن*ا*ه داره...اينطوري كه شما سرش فرياد كشيده بودي طفلك داشت از ترس سكته ميكرد...قلبش مثل گنجشك تند تند ميزد...بچه طفلكي لال شده بود...خدا رو خوش نمياد باهاش اينطوري كنيد...
پاسخي به حرفهاي مريم خانم ندادم و او هم دقايقي بعد جهت رسيدگي به وضع برنج براي شام به آشپزخانه رفت.
اون شب سهيلا شام اميد رو با زحمت بهش داد و اميد اصلا از اتاقش بيرون نيومد...سهيلا هم دائم با نگاه از من به خاطر رفتاري كه با اميد كرده بودم گله ميكرد!
ساعتي بعد از شام مريم خانم با تمام اصراري كه سهيلا كرد اما ترجيح داد به خونه اش برگرده و با آژانسي كه براش خبر كردم به منزل برگشت.
سهيلا به خاطر اميد خيلي ناراحت بود و شب با تمام مخالفتي كه من كردم اما اصرار داشت شب پيش اميد بخوابه...با اينكه حتي از تصميمش عصبي هم شدم اما گفت كه شرايط روحي اميد خوب نيست و بهتره شب تنها نخوابه و در نهايت به اتاق اميد رفت و شب در كنار اون خوابيد.
صبح وقتي راهي شركت بودم حال اميد رو از سهيلا پرسيدم كه در جوابم گفت اميد اصلا تا صبح خواب درستي نداشته و دائم با ترس از خواب مي پريده...!!!
خواستم به اتاقش برم كه سهيلا خواست چون اميد تا نزديكيهاي صبح خوب نخوابيده و تازه خوابش عميق شده وقتي به اتاقش ميرم بهتره بهش دست نزنم و حتي نب*و*سمش چون ممكنه دوباره بيدار بشه!!!...بنابراين فقط درب اتاقش رو باز كردم و نگاهي به صورت معصوم و رنگ پريده اش انداختم و سپس راهي شركت شدم.
در شركت تمام مدت درگير كارهاي روزانه شدم و به كل قضاياي شب گذشته رو از ياد بردم.
حدود ساعت2:30بعد از ظهر بود كه به همراه چند نفر در جلسه بودم...يكي از قوانين شركت و معمولترين اونها اين بود كه در حين جلسه به هيچ تلفني پاسخ نميدادم و خانم افشار كاملا" به اين امر واقف بود و وقتي در اون ساعت با حالتي م*س*تاصل وارد اتاق شد و رو به من گفت كه تلفن دارم با تعجب نگاهش كردم و گفتم:يعني چي تلفن دارم؟!!!...شما كه ميبيني الان جلسه دارم...هر كي هست بگو يك ساعت ديگه تماس بگيره...
خانم افشار مردد سر جايش ايستاده بود و سپس گفت:ولي آقاي مهندس...فكر ميكنم بهتره جواب بدين...!!!
نگاهم براي لحظاتي روي خانم افشار ثابت ماند...دلشوره و نگراني خاصي به تموم وجودم چنگ انداخت...نميدونم به چه علت اما در اون دقايق به شدت نگران اميد شدم و گفتم:از منزل تلفن شده؟
romangram.com | @romangram_com