#پرستار_مادرم_پارت_249

اميد با گريه و فرياد گفت:از مامان بزرگ بدم مياد...خيلي ازش بدم مياد...سهيلا جون فقط مواظب اونه...همه اش ميره توي اتاقش...هيچ وقت پيش من نيست...از مامان بزرگ بدم مياد...

جمله ي آخرش رو همراه با جيغ و فرياد گفت!!!

در تمام مدتي كه به ياد داشتم تا اين حد از جيغ و فرياد و حرفهايي كه اميد اون لحظه به زبان آورد عصبي نشده بودم!

بازوهاش رو در حاليكه هنوز چوبهاي زير ب*غ*لش رو نگه داشته بود گرفتم و به شدت تكانش دادم و با فرياد گفتم:خفه شو...اينقدر جيغ نكش...بسه ديگه...بسه...

چوبهاي زيرب*غ*لش افتاد و من هنوز بازوهاش رو رها نكرده بودم و همچنان با فرياد گفتم:اينقدر خودت رو لوس نكن...تو بايد بفهمي تا وقتي مامان بزرگ زنده اس و نمرده بايد تحمل كني...شنيدي؟

اميد صداش قطع شده بود و فقط با چشماني گشاد شده از وحشت به من خيره بود!

در همين لحظه درب اتاق اميد باز شد و سهيلا و پشت سرش مريم خانم به داخل اتاق وارد شدن...

اميد رو در همون حال رها كردم و نتونست تعادلش رو حفظ كنه و چون چوبهاش زير ب*غ*لش نبودن به زمين افتاد!

مريم خانم با هراس به سمت اميد اومد و با تعجب و نگراني نگاهي به من كرد و سپس سعي كرد اميد رو از روي زمين بلند كنه و در همون حال گفت:خدا مرگم بده...چرا با بچه اينطور ميكني؟

سهيلا به طرف اميد رفت و وقتي ديد مادرش در حال بلند كردن او از زمين است برگشت و به من نگاه كرد!

من هنوز عصبي بودم و نگاهم رو به اميد بود گفتم:شنيدي چي بهت گفتم اميد؟...حالا ديگه خفه شو...

سهيلا به طرف من اومد و با صدايي نگران و آهسته گفت:سياوش!!!...تو امروز چت شده؟!!!...به اميد چيكار داري؟!!!...اين چه رفتاريه با بچه كردي؟!!!

هنوز نگاه خشمگين من به روي اميد ثابت بود و ادامه دادم:اگه يك بار ديگه...فقط يك بار ديگه اين رفتار و حركات رو ببينم حسابي تنبيه ميشي...فهميدي اميد؟

اميد هنوز وحشت زده به من نگاه ميكرد!

سهيلا باز هم به من نزديكتر شد و رو به روي من ايستاد طوريكه سد نگاه من به اميد شد...به چهره ي نگران و تا حدودي متعجب سهيلا نگاه كردم.

سهيلا به آهستگي گفت:سياوش بسه ديگه...اون بچه اس...برو از اتاقش بيرون تا يه ذره آروم بشي...من خودم ميدونم چه رفتاري با اميد داشته باشم...اين كار هر روزشه...چرا تو اينطوري ميكني؟


romangram.com | @romangram_com