#پرستار_مادرم_پارت_248

با سر حرفش رو تاييد كردم و بار ديگه روي تخت دراز و پتو رو روي خودم كشيدم و سهيلا از اتاق بيرون رفت و درب رو هم بست.

صداي اميد كه با سهيلا صحبت ميكرد و سپس ورود مريم خانم به هال رو متوجه شدم ولي كم كم خوابم برد.

دو سه ساعتي خواب عميقم طول كشيد اما با شنيدن فرياد اميد از خواب بيدار شدم!!!

همونطور كه روي تخت دراز كشيده بودم صداي گريه و فرياد اميد كه با سهيلا حرف ميزد از هال به گوشم مي رسيد:تو همه اش به مامان بزرگم توجه ميكني...تو همه اش ميري توي اتاق اون...هر وقت باهات كار دارم ميگي صبر كن...ميگي صبر كن كار مامان بزرگ رو انجام بدم...تو همه اش اون رو دوست داري...اون رو دوست داري و بابا رو...تو اصلا" من رو دوست نداري...مامان بزرگ كه حرف نميزنه تكون هم نميخوره...پس چرا نميميره؟...اون بايد بميره...اون بميره ديگه هر وقت صدات كنم نميگي صبر كن...

صداي گريه ي اميد و فريادهاش هر لحظه شدت ميگرفت!!!

از روي تخت بلند شدم و به سمت درب اتاق رفتم...وقتي درب اتاق رو باز كردم صداي روشن شدن جاروبرقي رو شنيدم!!!

الان چه وقته جارو برقي كشيدن بود؟!!!

به ساعتم نگاه كردم...تقريبا"دقايقي از7غروب گذشته و هوا به علت شرايط فصل كاملا"تاريك بود...برگشتم نگاهي به پنجره ي اتاق انداختم و متوجه ي قطرات باران روي شيشه ها كه انعكاس نور چراغهاي حياط درخشندگي عجيبي به قطرات روي شيشه ها داده بود سبب شد متوجه بشم بارندگي هنوز ادامه داره...

وقتي وارد هال شدم ديدم سهيلا داره شيريني هايي كه كف هال پخش شده رو با جاروبرقي جمع ميكنه...حدس زدم بايد اميد ظرف شيريني رو از روي ميز به زمين انداخته باشه...مريم خانم هم در همين موقع از اتاق مامان خارج شد.

اميد كنار هال در حاليكه به چوبهاي زيرب*غ*لش تكيه كرده بود با گريه و فرياد رو به سهيلا صحبت ميكرد...

صداي جاروبرقي و گريه و فرياد اميد شلوغي عجيبي به فضا داده بود!

به طرف مريم خانم رفتم و با او سلام و احوالپرسي كردم و در همون حال حواسم بود كه پام رو روي شيريني هاي پخش شده ي كف زمين نگذارم!!!

سهيلا هيچ صحبتي نميكرد و فقط سرگرم كشيدن جاروبرقي بود!

مريم خانم بعد از سلام و احوالپرسي با من در حاليكه مشخص بود فرياد و گريه ي اميد او را كلافه كرده رو به سهيلا كرد و با صدايي كه براي سهيلا قابل شنيدن باشه گفت:سهيلا؟...زير آب برنج رو روشن كنم؟

سهيلا با حركت سر پاسخ مثبت به مريم خانم داد و او نيز وارد آشپزخانه شد.

به طرف اميد رفتم و او را همراه چوبهاي زير ب*غ*لش در آ*غ*و*ش گرفتم و بلندش كردم و در حاليكه هنوز جيغ مي كشيد و گريه ميكرد او را به اتاق خودش بردم و به آرومي روي زمين قرارش دادم و درب اتاقش رو بستم و گفتم:اميد...بسه ديگه پسرم...گريه نكن و آروم با بابا صحبت كن بگو ببينم از چي دلخوري؟


romangram.com | @romangram_com