#پرستار_مادرم_پارت_247
تمام صورتش رو غرق ب*و*سه كردم و سپس به چشمهاش خيره شدم.
در عمق چشمهاش دلخوري رو احساس ميكردم...نگاهش و مظلوميت نهفته در چشماش ديوانه ام ميكرد!!!
بار ديگه ب*و*سيدمش و سختتر در آ*غ*و*ش گرفتمش و گفتم:دلخوري؟
با صداي غمگين و آهسته گفت:مهم نيست...
. چرا مهمه...خيلي هم برام مهمه...به جون سهيلا اصلا" نمي خواستم سرت داد بكشم ولي آخه تو بعضي اوقات در رابطه با اميد چيزهايي ميگي كه اعصابم رو بهم ميريزه...
. سياوش...چرا نمياي يه ذره فقط يه ذره درباره اميد و مشكل روحي كه داره...
لبهاش رو ب*و*سيدم و اجازه ي ادامه ي صحبت رو از اون گرفتم...سپس گفتم:تمومش كن سهيلا...بسه...اميد مشكل روحي نداره...چرا ميخواي با اين حرفت اوقات من رو تلخ كني؟
سهيلا به آرومي خودش رو از آ*غ*و*شم بيرون كشيد و گفت:باشه...ديگه هيچي نميگم...حالا ولم كن برم آشپزخونه كار دارم...براي شام بايد غذا درست كنم...مامان صبح تلفن زد گفت شام مياد اينجا...
ميدونستم هنوز از دستم دلخوره بنابراين دوباره در آ*غ*و*شم گرفتمش و گفتم:سعي ميكنم ديگه دلخورت نكنم...وقتي اومدم خونه يه ذره سردرد داشتم...حالا هم تا مطمئن نشم كه دلخوريت از بين رفته امكان نداره بگذارم از ب*غ*لم بيرون بري...
خواستم بار ديگه لبهاي خوش تركيبش رو بب*و*سم كه صداي زنگ درب بلند شد!
لبخند زيبا و شيطنت آميزي روي لبهاش نقش بست و سپس با فشار دستاش من رو به عقب فرستاد و گفت:اف.اف از ديروز خراب شده...بايد برم درب رو باز كنم...برات متاسفم...مامان اومد و وقت نكردي دلخوري من رو برطرف كني...
دستام رو كه به دور كمرش حلقه كرده بودم آزاد كردم و با خنده گفتم:شانس آوردي...وگرنه به اين سادگي ول كنت نبودم...اما خوب اشكالي نداره...وقت براي برطرف كردن دلخوريت هم پيدا ميكنم...
سهيلا از روي تخت بلند شد و به سمت درب اتاق رفت.
روي تخت نشستم وقتي ديد قصد دارم از روي تخت بلند بشم گفت:تو استراحت كن...نميخواد بياي بيرون..به مامان ميگم خوابي...مگه نگفتي سردرد داري؟...پس استراحت كني بهتره...
چون قرص مسكن خورده بودم هنوز نياز به خواب و استراحت داشتم اما با ترديد رو به سهيلا گفتم:مادرت ناراحت نميشه اگه نيام بيرون و بهش بگي كه خوابم؟
. نه...نگران نباش...بخواب استراحتت رو بكن...
romangram.com | @romangram_com