#پرستار_مادرم_پارت_246
. بسه سهيلا...بسه...اينهايي كه ميگي يعني نشونه ي رواني بودن يه بچه اس؟!!!...بس كن...خوب دوست نداره اون بياد...اين كه نشد دليل تا تو بهش بگي بيمار رواني...
. سياوش آخه تو اجازه بده من حرف بزنم...
فرياد زدم:نه...بسه ديگه...يك كلمه ي ديگه هم نميخوام در اين مورد بشنوم...فهميدي؟...ببينم اين كه تو رو دوست داره و ميخواد پيش اون باشي دليل بيمار بودنش ميدوني؟...بسه ديگه...حالا به جاي گفتن اين حرفها برو ببين چيكارت داره...
سهيلا لحظاتي ايستاد و به من نگاه كرد...سپس بدون اينكه حرفي بزنه از آشپزخانه خارج شد و به اتاق اميد رفت و درب رو بست!
عصبي و كلافه از فريادي كه سر سهيلا زده بودم و سردردي كه داشتم با بي حوصلگي به سمت قفسه ي داروها رفتم و قرص مسكني برداشتم و خوردم...لحظاتي بعد به اتاق خواب رفتم و كت و كراواتم رو به گوشه ايي پرت كردم و روي تخت دراز كشيدم...
54
دقايقي به سقف بالاي سرم خيره شدم...از اينكه اون برخورد رو با سهيلا كرده بودم به شدت احساس ناراحتي ميكردم!
سكوتي كه سهيلا پس از فرياد من از خودش نشون داده بود من رو به ياد مهشيد و واكنشهاي اون هنگام بحثهامون انداخت!!!
سهيلا درست نقطه ي مخالف مهشيد بود!
هيچ وقت نشده بود در زندگي با مهشيد هنگام بحث و جدل چنين برخوردي رو از اون ديده باشم...فريادها و بد دهني هايي كه كرده بود...بعد از هر جيغ و فريادش شكستن ظروف رو به دنبال داشت...و دست آخر به بهانه هاي پوچ اميد رو مورد حمله و كتك قرار ميداد و در اين لحظات بود كه اگه در منزل بودم ميتونستم اميد رو از دسترس مهشيد دور نگه دارم و اگه هم خونه نبودم هنگام برگشت به منزل از آثار كبودي در صورت و يا دستهاي اميد پي ميبردم كه بار ديگه مهشيد تلافي تموم دلخوريهاي خودش رو سر بچه خالي كرده!
اما سهيلا...واقعا با مهشيد متفاوت جلوه كرده بود!
در همين افكار بودم كه خوابم برد...نفهميدم چه مدت زماني طول كشيد اما لحظه ايي بيدار شدم كه سهيلا به آرومي پتويي رو روي من مي انداخت!
متوجه بيداري من نشده بود و به آهستگي پتو رو مرتب ميكرد تا به اصطلاح كاملا" روي من رو پوشانده باشه!!!
دستش رو گرفتم و اون رو به طرف خودم كشيدم...بي هيچ ممانعتي به راحتي در آ*غ*و*شم قرار گرفت...اما حرفي نميزد!
romangram.com | @romangram_com