#پرستار_مادرم_پارت_245

يكي از روزهاي وسط هفته وقتي به شركت رسيدم از همون ساعات اوليه احساس سردرد شديدي داشتم بنابراين پس از اينكه كارهاي مهم رو انجام دادم بعد ناهار راهي منزل شدم...زمانيكه رسيدم تقريبا" دقايقي از ساعت3گذشته بود.

وقتي وارد خونه شدم صداي اميد رو كه مشخص بود طرف صحبتش سهيلاست از اتاقش شنيدم كه گفت:چندبار صدات كنم؟!!!...بيا ديگه...

صداي سهيلا رو از اتاق مامان شنيدم كه در پاسخ گفت:الان...الان ميام عزيز دلم...چند لحظه صبر كن كار مامان بزرگ رو انجام بدهم...

وارد هال شدم و درب رو بستم و به سمت آشپزخانه رفتم و به صحبتهاي اونها هم گوش ميكردم.

صداي اميد بار ديگه از اتاقش به گوشم رسيد:از مامان بزرگ متنفرم...از خانم معلمم بدم مياد...

سهيلا:نه عزيزم...اينطوري حرف نزن...مامان بزرگ كه اينقدر تو رو دوست داره اينجوري نگو ديگه ناراحت ميشه...خانم معلمتم خيلي خوبه ولي رفتار امروزت ناراحتش كرد...

اميد:به جهنم...ازش بدم مياد...تو همه اش پيش مامان بزرگي...خانم معلمم كه مياد من رو تنها ميگذاري...بابامم ديگه دوست ندارم...بهش بگو اگه بازم اين خانم معلم رو بياره من اصلا درس نميخونم...من ميخوام تو بهم درس ياد بدهي...

سهيلا:عزيزم تو الان ناراحتي...باشه بعد كه يه ذره آروم تر شدي در مورد معلمت با هم صحبت ميكنيم...

ليواني برداشتم و از پارچ روي ميز كمي آب براي خودم ريختم و خوردم...گره ي كراواتم رو هم باز كردم...سرم به شدت درد ميكرد و عصبي شده بودم!

صداي اميد رو بار ديگه كه هنوز در اتاقش بود شنيدم:تو حق نداري شبها من رو تنها بگذاري...من اصلا" دوست ندارم تو بري توي اتاق با بابا بخوابي...بايد پيش من باشي...من نميخوام شبها تنها بخوابم...

سهيلا:اميد جان...باز كه شروع كردي عزيزم!!!...باشه...براي اينكه تنها نباشي ميخواي شب توي اتاق من و بابا بياي و كنار ما بخوابي؟

در اين لحظه سهيلا از اتاق مامان خارج شد و ديد كه من توي آشپزخانه ايستاده ام.

ابتدا كمي تعجب كرد و بعد به آشپزخانه اومد و سلام كرد...نگاهش كردم...كمي عصبي بودم و گفتم:اين چه حرفيه كه به اميد ميگي؟!!...يعني چي كه شب بياد توي اتاق ما بخوابه؟...اميد از بچگي توي اتاقش خوابيده...

سهيلا كمي به من نگاه كرد و با صدايي آروم گفت:عصباني نشو سياوش...تو خودت خوب ميدوني اميد سر اين قضايا و مسائل مربوط به مهشيد مشكل روحي داره...پس...

فشار سر درد كه قبلا" سبب عصبانيتم شده بود با شنيدن اين حرف از سهيلا كه اميد مشكل روحي و رواني داره باعث شدت عصبانيتم شد...به سمت سهيلا رفتم و با صدايي آهسته اما به شدت عصبي گفتم:باز شروع كردي؟...مگه نگفته بودم اسم بيمار رواني روي اميد نگذار؟

سهيلا نگاه خيره اش رو به صورت من دوخت و گفت:چرا گفته بودي...خيلي هم خوب يادمه...ولي تو بايد قبول كني...چرا مثل يه بچه روي اين قضيه لج ميكني؟...من كه بد براي اميد نميخوام...از همه ي اينها گذشته امروز تمام عصبانيتش رو روي سر معلمش خالي كرد...تمام دفتراش رو پاره كرد و گفت كه نميخواد اون بهش درس ياد بده...حرفهايي گفت كه اصلا"قابل تحمل نبود ولي اون خانم با بزرگواري هيچي نگفت و فقط وسايلش رو برداشت رفت...سياوش بايد قبول كني اميد مشكل...


romangram.com | @romangram_com