#پرستار_مادرم_پارت_244

با تعجب به سهيلا نگاه كردم و گفتم:اميد مگه هنوز بيداره؟!!!

. نه...خواب بود...احتمالا"دستشويي داره...بايد برم كمكش كنم...

. امروز خيلي خسته ات كرد...دائم صدات ميكرد...

. نه...اينطوري فكر نكن...اون الان شرايطي داره كه بايد كمكش كنم...چند وقت ديگه كه دكتر بهش اجازه ي راه رفتن بده و دوره ي فيزيوتراپي رو شروع كنه ديگه اينقدر من رو صدا نميكنه...

با حركت سرم حرف سهيلا رو تاييد كردم سپس خودش رو از آ*غ*و*شم بيرون كشيد و به سمت درب هال رفت و داخل شد.

اون شب اولين شبي بود كه سهيلا رو بي هيچ منع و عذاب وجداني با يك دنيا عشق و مالكيت كامل احساسي حضورش رو تا صبح در كنار خودم احساس كردم.

.........................

.........................

شروع مجدد زندگي مشترك من در شرايط نه چندان مطلوب آغاز شده بود اما ميدونستم سهيلا با بردباري و محبت تمام ناملايمات رو در كنار دريايي از عشق تحمل ميكنه...

به پيشنهاد سهيلا به مدرسه ي اميد رفتم و شرايط اون رو به مدير گفتم و خواستم براي اينكه اميد زياد از درس عقب نيفته معلمي رو به طور خصوصي به منزل بفرسته تا در طول مدتي كه اميد وضعيتش بهتر بشه و دكتر بهش اجازه ي رفتن به مدرسه رو بدهد خيلي از درس عقب نباشه و به كمك معلم بتونه ساعات غيبت در مدرسه رو جبران كرده باشه...

روزها تا شب در شركت بودم و زمانيكه به منزل برميگشتم اين سهيلا بود كه توضيحات لازم رو در رابطه با اميد و فعاليتهاش به من ميداد چرا كه خود اميد از بعد تصادف به شدت اخلاقش تغيير كرده بود و با تنها كسي كه ميونه ي خوبي داشت فقط خود سهيلا بود!!!

اميد خيلي بهانه گير شده بود و تا وقتي كه بخوابه دائم ميخواست سهيلا در اتاق كنار او باشه و فاصله ي شب تا صبح هم هر وقت بيدار ميشد با فرياد سهيلا رو صدا ميكرد و اگه احيانا" من به اتاقش مي رفتم حاضر نميشد براي انجام كارهاش هيچ كمكي بهش بكنم!!!

دوران فيزيوتراپي اميد هم شروع شده بود و چند روزي بود كه دكتر اجازه داده بود اميد با كمك چوبهاي زيرب*غ*ل به آرومي در منزل راه بره...

سهيلا چندباري به من گفت كه اميد براي فيزيوتراپي همكاري نميكنه و هر جلسه رو با سختي تحمل ميكنه!!!

يكي دو بار با خود اميد در اين مورد صحبت كردم و بهش توضيح دادم كه اگه همكاري لازم رو نكنه ممكنه تا آخر عمرش نتونه مثل يك آدم سالم راه بره و مثال و توضيح هاي زيادي براش زدم كه در فراخور درك سن و سالش باشه اما تمام مدتي كه من صحبت ميكردم اميد با اخم به نقطه ايي خيره بود وحتي نگاهمم نميكرد...ميدونستم لجاجت يكي از خصلتهاش به حساب مياد و سعي ميكردم تمام رفتارش رو براي خودم مرتبط با شرايط جسمانيش در اون روزها بدونم!!!

اواسط آذرماه هوا به شدت باروني شده بود.


romangram.com | @romangram_com