#پرستار_مادرم_پارت_243
ميدونستم اميد خيلي به سهيلا وابسته است و اين وابستگي در اثر اتفاقات بعد از تصادف و عمل جراحيش و حضور دائم سهيلا در كنارش به مراتب بيشتر شده اما حس ميكردم اين وابستگي كم كم با باور اينكه سهيلا همسر من شده و حالا ميتونه نقش يك مادر واقعي رو براش داشته باشه از سوي اميد شكل منطقي تري در آينده به خودش خواهد گرفت!
اون روز سهيلا علاوه بر رسيدگي به مامان و وضعيت اون مجبور بود دائم به خواسته هاي اميد هم توجه نشون بده و اينكه اميد هر لحظه اون رو به اتاق صدا ميكرد و ميخواست كه سهيلا كنارش باشه براي من نشون از اين بود كه اميد بي نهايت به سهيلا وابسته شده و چقدر از اينكه بعد اين سهيلا رو بي هيچ منعي در خونه و كنار اميد و خودم داشتم راضي بودم!
تمام ساعاتي كه تا شب سپري شد مريم خانم خيلي كم صحبت ميكرد و بيشتر سعي داشت در امور آشپزخانه گاه گاهي در كنار خانم افشار كمكي به سهيلا بكنه...اما كلا"خيلي هم خوشحال نبود...و من به او حق ميدادم!
براي شام هم از بيرون سفارش غذا دادم و تا ساعت1:20نيمه شب به همراه مسعود كه دائم با خانم افشار و بقيه و حتي مريم خانم شوخي ميكرد لحظات خوشي رو پشت سر گذاشته بوديم و در اون ساعت مسعود با اعلام اينكه مهموني تموم شده و همه برگردين خونه هاتون باعث خنده ي همه شد...
دخترعموي مامان و مريم خانم بعد از خداحافظي به همراه غزاله در ماشين مسعود نشستند و مسعود هم هنگام خداحافظي بار ديگه به سهيلا تبريك گفت و سپس من رو در آ*غ*و*ش كشيد و گفت:سياوش...بي نهايت خوشحالم...با تمام وجودم خوشحالم...ميدونم سهيلا اونقدر شايستگي داره كه بتونه تموم غصه هات رو از يادت ببره...ميدونم كه تو هم خيلي دوستش داري...از ته قلبم آرزو ميكنم در كنار هم خوشبخت بشين...
از مسعود به خاطر تمام زحمتهايي كه كشيده بود تشكر كردم سپس او نيز سوار ماشينش شد و با زدن دو تك بوق كوتاه و حركت دستش خداحافظي كرد و از جلوي درب حياط دور شدند.
نگاهي به سهيلا كردم كه به ماشين مسعود خيره شده و دور شدن اون رو نگاه ميكرد...يك دستم رو دور كمرش انداختم و گفتم:بريم داخل...
همراه هم وارد حياط شديم و وقتي درب حياط رو بستم برگشتم ديدم سهيلا كنار استخر ايستاده و در حال كش و قوس دادن به بدنشه...گويا ميخواست خستگي اون روز رو با اين كار از بدنش خارج كنه...
موهاي زيبا و بلند و براقش در زير نور مهتاب جلوه ي خاصي به خودش گرفته بود و وقتي باد ملايم پاييز در لا به لاي موهاش سبب حركتشون ميشد از اون يك تصوير رويايي به وجود آورده بود!
به طرفش رفتم و به آرومي پشت سرش قرار گرفتم و در آ*غ*و*ش كشيدمش و گفتم:خوش اومدي به زندگي پر از درد سر من...
به همون حال كه ايستاده بود سرش رو به سينه ام تكيه داد و به ماه بالاي سر نگاه كرد و گفت:اونقدر دوستت دارم كه اگه حتي زندگيت جهنم محض هم بود حاضر بودم كنارت بمونم...
به صورت زيباش كه حالا به سمت چپ سينه ام تكيه داده و به آسمون خيره شده بود نگاه كردم...
درخشندگي ماه در چشمهاي زيباش گويا قويترين جادوي بشريت رو به رخ مي كشيد...
سرم رو نزديك بردم و روي گونه و كنار گوشش رو ب*و*سه ي آرومي گذاشتم و گفتم:سهيلا...تو به سرماي تلخ زندگيم گرمايي بخشيدي كه تصورش برام هميشه محال بوده...زندگيم اونقدر دستخوش تلاطم بوده كه عذاب رو با تمام وجود حس كردم...داشتم به معني واقعي كم مي آوردم...ولي حضور تو و عشقي كه بهم هديه داري ميكني باعث شده حس كنم وجودت و بودنت توي زندگيم سبب ميشه بتونم سختتر از اينها رو هم تحمل كنم...
. نه...ديگه نه...سياوش...دوست ندارم هيچ وقت ديگه حرفي از سختي زندگي بزني...خدا ديگه نمي خواد تو سختي بكشي...قول ميدهم هميشه تمام سعيم رو بكنم كه آرامش رو در زندگيت حس كني...نميخوام هيچ وقت ديگه كلافگي كه در اين مدت بارها و بارها توي نگاه جذابت ديدم تكرار بشه...
در اين لحظه صداي اميد از داخل خونه به گوش رسيد كه سهيلا رو صدا ميكرد!!!
romangram.com | @romangram_com