#پرستار_مادرم_پارت_242

مسعود رو كرد به من و سهيلا گفت:شما سوار ماشين بشين برين خونه...من و غزاله راضيش ميكنيم.

بي توجه به صحبتهاي مسعود سمت مريم خانم رفتم و گفتم:حاج خانم تشريف بيارين بريم منزل.

مريم خانم در حاليكه حلقه ي اشك در چشماش به وضوح قابل ديد بود گفت:نه ديگه...مزاحم نميشم...ميرم خونه...يه ذره ميخوام با خدا خلوت كنم...

مسعود كه حالا به كنار ما رسيده بود رو كرد به مريم خانم و با شوخي گفت:خدا هميشه براي بنده هاش وقت داره...حالا شما همين الان وقت گير آوردي؟...امشب تا بعد شام همه خونه ي سياوشيم آخر شب خودم برتون ميگردونم خونه...خوبه؟...قول ميدم اگرم خودتون بخواين شب اونجا بمونين به زور برتون گردونم خونه و نگذارم اونجا بمونيد...خوبه؟

مريم خانم لبخند كمرنگي روي لبهاش نقش بست و رو به مسعود گفت: در شيطون صفتي و بدذاتي تو كه هيچ شكي ندارم...

مسعود با خنده گفت:چيه...هنوز داري حرص ميخوري كه اون برگه ي صيغه رو جور كردم و نگذاشتم اين داماد شاخ شمشاد ما رو تو هچل بندازي آره؟

لبخند از لبهاي مريم خانم محو شد و فقط با نگاهي خيره به مسعود نگاه كرد!

رو كردم به مسعود و گفتم:بس كن ديگه مسعود...

و بعد از مريم خانم بار ديگه خواهش كردم همراه ما به منزل بياد و در كنار ما باشه...بالاخره راضي شد و همراه سهيلا سوار ماشين شدن و به سمت خونه حركت كرديم.

مسعود هم به همراه غزاله با ماشين خودش به منزل من برگشت.

وقتي رسيديم خونه دخترعموي مامان براي سهيلا اسپند دود كرد و اين تنها كاري بود كه در ظاهر براي سهيلا كه عروس زندگي من محسوب ميشد انجام گرفت!

اما سهيلا هيچ شكايتي نداشت و عشق و محبت و رضايت از همه چيز تمام وجودش رو پر كرده بود.

براي ناهار از بيرون سفارش غذا داده بودم و تا حدود ساعت3بعدازظهر آوردن ناهار و بعدهم خوردنش طول كشيد.

در مدتي كه ما خونه نبوديم دخترعموي مامان براي اميد شرح داده بود كه زين پس سهيلا همسر من شده و درست مثل يك مادر برايش در خونه خواهد موند.

برخلاف تصور من اميد زياد احساس رضايت نداشت!!!

خيلي بهانه گيرتر از روز قبل شده بود و حتي زمانيكه براي دقايقي به اتاقش رفتم و كنارش روي تخت نشستم با عصبانيت پتوش رو روي صورتش كشيد و حاضر نشد اجازه بده حتي لحظه ايي پتو رو از روي صورتش كنار بزنم!!!


romangram.com | @romangram_com